ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٦٩ - مجلس هفتم شنبه ٢٢ شوال ٤٠٤
- عزّ و جلّ- نزد من آمده، گفت: «هيچ كس از جانب تو نمىتواند پيامى برساند جز خودت يا مردى كه بمنزله تو باشد»، و على از من است و من از على هستم، هيچ كس جز على از جانب من پيام نرساند و مطلبى ادا نكند.
گفتيم: مطلب دوّم؟ گفت: ما و آل على و آل ابى بكر و آل عمر و عموهاى آن حضرت همگى در مسجد بوديم، شبى در ميان ما ندا داده شد همگى جز خاندان رسول اللَّه و خاندان على از مسجد خارج شويد. همه ما در حالى كه بار و بنه را جمع كرده و با خود مىكشيديم از مسجد بيرون شديم، چون صبح شد حمزه عموى آن حضرت نزد او رفته، عرض كرد: يا رسول اللّه آيا هم ما در حالى كه عموها و سالخوردگان خاندان توايم بيرون نموده، و اين نوجوان را سر جاى خود باقى داشتى؟ رسول خدا ٦ فرمود: به اختيار خود به بيرون راندن شما و جاى دادن او اقدام نكردم، ليكن خدا- عزّ و جلّ- مرا بدين كار فرمان داده است.
گفتيم: مطلب سوّم؟ گفت: رسول خدا ٦ در جنگ خيبر ابو بكر را با پرچم خود بسوى قلعه خيبر فرستاد، وى با همان پرچم بازگشت، سپس عمر را فرستاد، وى همچنان بازگشت، رسول خدا ٦ خشمگين شد و فرمود: فردا صبح پرچم را بدست مردى خواهم سپرد كه هم خدا و رسولش او را دوست دارند و هم او خدا و رسولش را دوست مىدارد، او مردى است كه پياپى بر دشمن هجوم آورد