ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٣٥٧ - مجلس سى و هفتم شنبه ١٧ رمضان المبارك ٤١٠
چيزى كه صاحب آنم از تو درخواست كنم، و اين خانه را هم صاحبى است كه خودش از تمامى آفريدگان بيشتر حافظ آن است و خود از همه بآن سزاوارتر است.
پادشاه گفت: شتران او را به او برگردانيد، و بسوى خانه بتازيد و هر سنگ سنگ آن را از جاى بر آوريد. عبد المطّلب شتران خود را گرفت و بسوى مكّه بازگشت، و آن پادشاه با فيل بزرگ همراه سپاهيان خود براى ويرانى كعبه از پى عبد المطّلب براه افتادند. پس هر چه كردند فيل را داخل محوّطه حرم مكّه كنند فيل حركت نمىكرد و مىخوابيد، و چون آن را رها مىكردند هروله كنان به عقب بازمىگشت.
عبد المطّلب به پيشكارانش گفت: پسرم را صدا زنيد، عبّاس را آوردند، گفت: منظورم اين نيست، پسرم را صدا زنيد، ابو طالب را آوردند، گفت: منظورم اين نيست، پسرم را صدا زنيد، پس عبد اللَّه پدر پيامبر ٦ را آوردند، چون پيش آمد عبد المطّلب گفت: پسرم! ببالاى كوه ابو قبيس برو، و به ساحل دريا بنگر ببين چه چيز از آنجا مىآيد و بمن خبر بده.
عبد اللَّه بر بالاى كوه ابو قبيس رفت، درنگى كرد كه ناگهان ديد پرندگانى دسته دسته به سرعت سيل و سياهى شب آمدند، و بر بالاى ابو قبيس قرار گرفتند، سپس بسوى خانه كعبه رفته، هفت دور طواف كردند، آنگاه به سوى كوه