ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٣٥٥ - مجلس سى و هفتم شنبه ١٧ رمضان المبارك ٤١٠
كرد، لشكريان حبشه بسوى مكّه شتافتند و بر آنجا غارت بردند و شترانى چند از عبد المطّلب بن هاشم را تاراج كردند. عبد المطّلب نزد پادشاه رفت و اجازه ورود خواست، پادشاه اجازه داد- در حالى كه بر روى تخت خود در زير قبّهاى از ديبا آرميده بود- (عبد المطّلب وارد شد) و سلام داد، ابرهه جواب سلام داد و لحظاتى چند در صورت عبد المطّلب نگريست، و حسن و جمال و سيماى عبد المطّلب او را بشگفت آورد. پادشاه گفت: آيا مثل اين نور و جمالى كه در تو مىنگرم در پدرانت نيز وجود داشته؟ گفت: آرى، اى پادشاه، تمام پدران من داراى چنين نور و جمال و بهائى بودهاند. ابرهه گفت: همانا شما بر پادشاهان از جهت فخر و شرف سر آمدهايد، و حقّا شايسته تو است كه سرور قوم خود باشى. سپس او را در كنار خود بر روى تختش نشاند، و به فيلبان فيل بزرگ خود- كه فيلى سپيد و بزرگ جثّه بود و دو عاج مرصّع بانواع مرواريد و جواهرات داشت، و آن پادشاه بر تمام پادشاهان زمين بدان فيل افتخار مىكرد- گفت: آن فيل را نزد من آور، وى آن را آورد در حالى كه بهر زيور زيبائى آراسته شده بود، پس چون برابر عبد المطّلب قرار گرفت و در مقابل او بسجده افتاد، و هيچ گاه براى پادشاه خود سجده نكرده بود، و خداوند زبان او را بعربى گشود و بر عبد المطّلب سلام كرد.