فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٩ - نهادهای مختلف در فرد انسان
مال و ثروت و این جنبهها همه را فدای عشق خودش میکند؛ مثل پادشاه انگلستان، جرج ششم. ممکن است که عکس قضیه [باشد.] نمیتوانیم تسلیم نظریه فروید بشویم چون در خیلی انسانها ما عکسش را میبینیم. حق این است که انسان محکوم سه غریزه است و هیچ یک از این سه غریزه تابع دیگری نیست، هر سه غریزه اصالت دارد: غریزه اقتصادی، غریزه جنسی، غریزه برتری طلبی. آنهایی که به انسان خوشبین هستند و انسان را حیوان ناطق میدانند (ناطق یعنی مدرک کلیات) و در واقع میگویند حیوان عاقل، حیوانِ دارای عقل و اراده، آنها باز قدرت اصلی حاکم بر بشر را همان نفس ناطقه او یعنی قدرت عقلانی او میدانند، میگویند به دلیل اینکه انسان به نیروی عقل خود میتواند بر همه اینها فائق بیاید و همه اینها را تحت کنترل دقیق خود قرار بدهد، و بلکه جوهر اصلی انسان همان قوه عاقله اوست و انسان تعالی یافته انسانی است که این نیرو در او رشد کرده باشد به طوری که نیروهای دیگر تحت هدایت و رهبری او باشند؛ او باشد که حصّه و سهم اینها را تعیین کند و بدون افراط و تفریط و از روی عدالت بدهد. شکم احتیاجی دارد، اوست که میتواند سهم او را به عدالت بدهد، نه افراط کند نه تفریط؛ و نیز سایر غرایز.
همچنین ممکن است کسی بگوید درست است که بالقوه همه دارای همه اینها هستند ولی در افرادی که فعلیت پیدا میکند همه یک جور فعلیت پیدا نمیکند. بعضیها یک شاخه [مثلًا] شاخه پول پرستی در آنها رشد میکند، شاخههای دیگر ضعیف میماند. در بعضی دیگر برتری طلبی رشد میکند، باقی ضعیف میماند. در برخی عقل رشد میکند. البته اگر عقل رشد کند لازمهاش این نیست که [سایر قوا را] ضعیف نگه دارد، چون عقل خودش درک میکند، باقی دیگر را در اطاعت خودش قرار میدهد، که تنها عقل است که میگویند اگر قوی باشد دیگر ظلم نمیکند، به حقوق سایر قوا تجاوز نمیکند و حق آنها را به اندازه سهم خودشان میدهد. این در فرد انسان. بنابراین در فرد انسان هم عیناً همین مسئله مطرح است. این بحث، خیلی بحث خوب و جالبی است، این نظریه خاص جامعه شناسی که واقعاً ما درباره جامعه چه میگوییم.
پس در اینجا نظریاتِ مختلف است و تنها مارکسیستها هستند که به شدت از تک حیاتی بودن جامعه دفاع میکنند و بعد هم آن حیات واقعی حاکم را که باقی دیگر همه به منزله عرض و تابع و طفیل است اقتصاد میدانند؛ یعنی مکتبهای