فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٠ - ٥ روابط اجتماعی
«حیوان ناطق»، در تعریف زمین میگوییم کره چنین و چنان، ولی البته این انسان که در ذات خود چیزی است و زمین که در ذات خود چیزی است با یکدیگر در ارتباط هم هستند یا حتی روی همدیگر اثر هم میگذارند. این مقدار را که قدما هم میگفتند. بعد هگل- و اینها هم گاهی در سخنانشان این حرفها را میآورند- گفت اصلًا هر چیزی جز مجموع آثاری که از اشیاء دیگر گرفته چیزی نیست، یعنی خودش جز مجموع همین اثرها چیز دیگری نیست، نه اینکه چیزی است دارای رابطه با اشیاء دیگر؛ اصلًا تمام ماهیتش همین رابطههاست. اگر بپرسید چیست؟ میگوییم رابطه با این، با آن، ... خودش جز همان رابطه ماهیتی ندارد، واقعیتی ندارد. به این شکل البته فقط هگل چنین حرفی را زده که ماهیت اشیاء را مجموعه روابط آنها با اشیاء دیگر تشکیل میدهد. نه اینکه بگوییم انسان یک ماهیت و ذاتی دارد قطع نظر از اشیاء دیگر، اصلًا قطع نظر از اشیاء دیگر ذات ندارد؛ ذاتش را همین روابط تشکیل میدهد.
از نظر اینها هم انسان تعریف ندارد که بگوییم انسان جوهری است جسمانی چنین و چنان که قدما میگفتند. انسان یعنی مجموعی از آثاری که در طول تاریخِ میلیونها سال در گذشته و یا یک سلسله آثار در زمان حاضر که از بیرون در یک جا جمع شده؛ مجموع این آثار میشود انسان؛ چیز دیگری نیست. این نظم که شما میگویید، مقصود فقط همان رابطه است، نه نظم به آن مفهومی که الهیون میگویند یعنی نظام، یعنی چیزی که حکایت میکند از اینکه نظم، ساخته یک شعور و یک تدبیر است. این را که اینها نمیگویند. [از نظر اینها] نظم یعنی همان ارتباط. هزار جور ارتباط در عالم فرض میشود.