فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٦ - تناقض میان ماتریالیسم تاریخی مارکس و منطق دیالکتیک
گفت من اصلًا مارکسیست نیستم؛ چون آنها حرفهای اولش را گرفته بودند و او خودش در واقع یک مقدار از حرف خودش عدول کرده بود. ولی با [وجود] این عدول نگفت ما از مسئله زیربنا و روبنا دست برداشتیم؛ منطق دیالکتیک اقتضا میکند که هیچ چیز زیربنا نباشد، هیچ چیز هم روبنا نباشد.
واقعاً منطق دیالکتیک چنین اقتضایی میکند. منطقهای غیردیالکتیک میتوانند چنین حرفی بزنند بگویند یک چیز زیربناست یک چیز دیگر روبنا، ولی منطق دیالکتیک نمیتواند دم از زیربنا و روبنا بزند. ولو بگوییم زیربنا هم اقتصاد است، این با منطقی غیر از منطق دیالکتیک جور در میآید.
پس اشکالی که برای مارکس باقی میمانْد این بود که میخواست با حفظ زیربنایی و روبنایی، اصل تأثیر متقابل را هم توجیه کرده باشد و در نهایت امر نتوانسته این مطلب را حل کند برای اینکه اصلًا قابل حل نیست. شما قائل به اصل علیت هستید یا نیستید؟ میگویید هستیم. خوب در علیت قائل به تأثیر متقابل هستید یا نیستید؟ اگر هستید نمیتوانید برای یکی از ایندو سهم بیشتری نسبت به دیگری قائل بشوید، نمیتوانید بگویید مثلًا اقتصاد روی فرهنگ هشتاد درصد اثر میگذارد، فرهنگ روی اقتصاد بیست درصد اثر میگذارد. با چه مقیاس؟ دو پدیده همزمان هستند. دو پدیده همزمان باید بهطور متقابل روی همدیگر اثر بگذارند، یعنی وجهی و دلیلی ندارد که ما برای یکی بگوییم بیشتر [اثر میگذارد،] برای یکی بگوییم کمتر. کسی [میتواند] بگوید نه، عکس قضیه است، هشتاد درصد فرهنگ روی اقتصاد اثر میگذارد، بیست درصد اقتصاد روی فرهنگ اثر میگذارد. این هم یک مسئله.
- این اشکالش فرمودید در کجاست اگر اینطور تصور شود که تأثیر یکی روی دیگری بیشتر است؟
استاد: عرض کردم چنین حرفی را نگفتهاند؛ گفتم ممکن است چنین حرفی بزنند.
- یعنی آنها هم که میگویند روبنا و زیربنا، یعنی آن یکی سوار بر آن است، وجودش را از آن دارد، منتها تأثیر هم روی آن میگذارد.