فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٤ - تناقض میان ماتریالیسم تاریخی مارکس و منطق دیالکتیک
کارگر را به خودش میشناساند، کارفرما را هم به او میشناساند: آیا تو میدانی که تو یک انسانی، او هم یک انسان است؟ آیا میدانی او در سال چقدر سود میبرد؟ میدانی آن سودی که او میبرد به سرمایه تعلق ندارد، به کار تعلق دارد؟ همان وضع موجود را در روح انسانها منعکس میکند. وقتی منعکس کرد، در انسانها تحرک به وجود میآورد. پس نقش انسان باز هم در جهت مسیر همان وضع موجود است؛ مثل این است که موتوری که به هر حال دستگاهی است که دارد حرکت میکند نیاز به سرویس دارد، نیاز به تعویض روغن و گریس کاری دارد. وقتی شما این کار را کردید این موتور حرکت خودش را بهتر و شدیدتر و تندتر انجام میدهد.
مارکس هم که در ابتدا با این قوّت و قدرت آمد گفت اقتصاد زیربنای تاریخ است، خودش هم اواخر متوجه شد که انسان را بکلی نفی کرده، اراده انسان و اصالت انسان را بکلی نفی کرده است.بار دیگر آمد اینچنین تعبیر کرد که درست است که اقتصاد زیربناست و آن جنبههای فرهنگی، قضایی و مسائل اجتماعی همه روبناست، ولی همچنان که زیربنا بر روبنا اثر میگذارد روبنا هم روی زیربنا اثر میگذارد. بعد هم گفتند اگر ما در گذشته هم این نکته را بیان نکردیم نقص ما بوده نه نقص منطق دیالکتیک، چرا؟ برای اینکه در منطق دیالکتیک یکی از اصول، اصل تأثیر متقابل است، یعنی در این منطق هیچ چیزی علت مطلق نیست، هیچ چیزی هم معلول مطلق نیست؛ هر علتی علت است برای معلول خودش و همان معلول هم به نوبه خود علت است برای علت خودش. بنابراین این حرف با اصول دیالکتیک نمیسازد که ما بگوییم فقط اقتصاد علت است و غیر اقتصاد از تمام شئون اجتماعی هرچه هست همه معلولند و اثر پذیر؛ نه، در عین حال روبنا هم به حکم اصل تأثیر متقابل بر زیربنا اثر میگذارد. بنابراین این مقدار را خود مارکس هم گفته است.
بعضی خیال کردهاند این مقدار را مارکس نگفته؛ نه، این مقدار را خود مارکس هم گفته است که روبنا هم در زیربنا میتواند اثر بگذارد بلکه به حکم یکی از اصول دیالکتیک باید هم اثر بگذارد.
تناقض میان ماتریالیسم تاریخی مارکس و منطق دیالکتیک
ولی اینجا یک سؤال قهراً باقی میماند و آن سؤال این است: آیا اینجا یک نوع