فلسفۀ تاریخ ط-صدرا
(١)
1 ریشه های فکری فلسفه مارکس
٩ ص
(٢)
واقعیتها و افکار مؤثر در مارکس
١٢ ص
(٣)
نگاهی به فلسفه دکارت و فلسفه کانت
١٦ ص
(٤)
نگاهی به فلسفه هگل
١٨ ص
(٥)
تأثیرپذیری مارکس از هگل و فویرباخ
٢٢ ص
(٦)
2 ریشه های فکری فلسفه مارکس
٢٥ ص
(٧)
اجزاء اصلی مکتب مارکس
٢٦ ص
(٨)
دو نوع تقسیم فلسفه
٣٠ ص
(٩)
1 ایده آلیسم و ماتریالیسم
٣٠ ص
(١٠)
2 فلسفه بودن و فلسفه شدن
٣١ ص
(١١)
اشکال بر تقسیم دوم
٣٤ ص
(١٢)
تضاد خلّاق
٣٨ ص
(١٣)
مارکسیسم و امیدبخشی
٣٩ ص
(١٤)
3 ریشه های فکری فلسفه مارکس
٤٤ ص
(١٥)
سخن خاص هگل ضد هر چیزی از درون خودش جوانه می زند
٤٥ ص
(١٦)
آیا ممکن است متحرک عین محرک باشد؟
٤٧ ص
(١٧)
تضادها نقش تشویق و ترغیب را دارند
٤٩ ص
(١٨)
مکانیسم جدل
٥٤ ص
(١٩)
1 مکانیسم اندیشه
٥٤ ص
(٢٠)
2 مکانیسم عمل
٦٥ ص
(٢١)
خصلت نسل جوان دگرگونی طلبی
٦٧ ص
(٢٢)
4 ریشه های فکری فلسفه مارکس
٧١ ص
(٢٣)
مثلث « تز، آنتی تز، سنتز »
٧٢ ص
(٢٤)
دو نوع وحدت وجود، و شباهت نظریه هگل با یکی از آندو
٧٥ ص
(٢٥)
نقش فویرباخ
٧٧ ص
(٢٦)
بطلان نظریه فویرباخ
٧٩ ص
(٢٧)
5 ریشه های فکری فلسفه مارکس
٨٢ ص
(٢٨)
توجیه جهان از راه دلیل و نه علیت در فلسفه هگل
٨٤ ص
(٢٩)
استفاده غلط از فلسفه هگل
٨٨ ص
(٣٠)
راههای گریز از پوچی گرایی و یأس فلسفی
٩١ ص
(٣١)
1 انسان گرایی
٩٢ ص
(٣٢)
2 تکامل
٩٤ ص
(٣٣)
مثالهایی برای تبدیل کمیت به کیفیت
٩٥ ص
(٣٤)
1 تبدیل آب به بخار
٩٥ ص
(٣٥)
2 سرمایه داری
٩٦ ص
(٣٦)
3 دموکراسی
٩٧ ص
(٣٧)
داروینیزم و نظریه مارکس
٩٨ ص
(٣٨)
6 ریشه های فکری فلسفه مارکس
١٠٢ ص
(٣٩)
تصور ماتریالیستها از خلقت
١٠٢ ص
(٤٠)
بیان فخر رازی
١٠٦ ص
(٤١)
بطلان نظریه ماتریالیستها
١٠٩ ص
(٤٢)
ماده و نیرو
١١٢ ص
(٤٣)
7 ریشه های فکری فلسفه مارکس
١١٧ ص
(٤٤)
منشأ پیدایش دین از نظر فویرباخ
١٢٠ ص
(٤٥)
آیا دین منشأ از خودبیگانگی است؟
١٢٢ ص
(٤٦)
مرحله دوم گرایش از ایده آلیسم هگل به ماتریالیسم مارکس
١٢٧ ص
(٤٧)
« از خود بیگانگی » از نظر مارکس
١٣٠ ص
(٤٨)
خود را گم کردن
١٣٢ ص
(٤٩)
خود را یافتن
١٣٥ ص
(٥٠)
سخنان عرفا در این باب
١٣٧ ص
(٥١)
مادیگرایی تاریخی
١٤٠ ص
(٥٢)
1 مادیگرایی تاریخی
١٤٢ ص
(٥٣)
تناقض میان ماتریالیسم تاریخی مارکس و منطق دیالکتیک
١٤٤ ص
(٥٤)
2 مادیگرایی تاریخی
١٥١ ص
(٥٥)
تعدیل مارکس و انگلس در نظریه جبر اقتصادی
١٥١ ص
(٥٦)
اصل تأثیر متقابل
١٥٤ ص
(٥٧)
راه دیگر تعدیل
١٥٧ ص
(٥٨)
اصطلاحات
١٥٩ ص
(٥٩)
1 ابزار تولید
١٥٩ ص
(٦٠)
2 نیروی تولیدی
١٦٠ ص
(٦١)
3 وجه تولید
١٦١ ص
(٦٢)
شیوه تولید فردی و جمعی
١٦١ ص
(٦٣)
4 روابط تولیدی
١٦٤ ص
(٦٤)
5 روابط اجتماعی
١٦٥ ص
(٦٥)
3 مادیگرایی تاریخی
١٧١ ص
(٦٦)
آیا جامعه و تاریخ تک ماهیتی است؟
١٧٣ ص
(٦٧)
نظریات مخالف
١٧٤ ص
(٦٨)
1 هر نهادی از جامعه یک روح دارد
١٧٤ ص
(٦٩)
2 هر تمدنی دارای یک روح مخصوص است
١٧٥ ص
(٧٠)
نهادهای مختلف در فرد انسان
١٧٧ ص
(٧١)
بیان عرفا درباره ماهیت تاریخ
١٨٠ ص
(٧٢)
مکانیزم ماهیت اقتصادی تاریخ
١٨١ ص
(٧٣)
« طبقه »
١٨٢ ص
(٧٤)
از نظر مارکسیسم تاریخ شکل ستیزه جویی دارد
١٨٣ ص
(٧٥)
پرکسیس یا فلسفه عمل
١٨٩ ص
(٧٦)
1 پرکسیس یا فلسفه عمل
١٩١ ص
(٧٧)
رابطه میان انسان و کار
١٩٣ ص
(٧٨)
علم معیار علم است یا عمل معیار علم است؟
١٩٥ ص
(٧٩)
پراگماتیزم
١٩٧ ص
(٨٠)
بررسی نظریه پرکسیس
٢٠١ ص
(٨١)
2 پرکسیس یا فلسفه عمل
٢٠٥ ص
(٨٢)
معنی اول برای اینکه مارکسیسم فلسفه عمل است
٢٠٦ ص
(٨٣)
معنی دوم
٢٠٧ ص
(٨٤)
معنی دقیق « پرکسیس »
٢٠٨ ص
(٨٥)
ریشه واحد این دو معنی
٢١١ ص
(٨٦)
تعارض میان فلسفه عمل و جبر تاریخ
٢١٢ ص
(٨٧)
آزادی از نظر مارکسیسم
٢١٣ ص
(٨٨)
اختیار انسان
٢١٥ ص
(٨٩)
3 پرکسیس یا فلسفه عمل
٢١٩ ص
(٩٠)
از نظر مارکسیسم شرافت انسان به کار اوست
٢٢١ ص
(٩١)
مسئله اخذ اجرت بر عبادات
٢٢٣ ص
(٩٢)
چرا در فلسفه مارکس کار جوهر انسانیت است؟
٢٢٥ ص
(٩٣)
مفهوم خاص « کار » در مارکسیسم
٢٢٦ ص
(٩٤)
توضیح « کار آفریننده انسان است »
٢٢٧ ص
(٩٥)
شباهت این نظریه با عرفان
٢٢٨ ص
(٩٦)
بررسی این نظریه
٢٣٠ ص
 
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص

فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٩ - مرحله دوم گرایش از ایده آلیسم هگل به ماتریالیسم مارکس

«از خود بیخود شدن» و «با خود بیگانه شدن» و «خود از خود بیرون رفتن» و «خود را انکار کردن» تعبیر کرده است.

فویرباخ که اساس جنبههای ایده آلیستی فلسفه هگل را قبول ندارد و یک فیلسوف ماده گراست همان اصل از خودبیگانگی را از هگل گرفته و به کار برده است اما نه در آن موردی که هگل به کار برده بلکه در مورد خود انسان، و در واقع در مورد انسان و تاریخ به کار برده است. او در یک تحلیل جامعه شناسانه که از پیدایش دین کرده است دین را مظهر از خودبیگانگی بشر دانسته است، یعنی مظهر انکار بشر خودش را. بشر آنگاه که به انکار خود پرداخت دین به وجود آمد. با چه بیان؟ گفته است انسان یک موجود دو سرشتی است، یک موجودی که از یک طرف از یک سلسله خصلتهای عالی برخوردار است و از طرف دیگر دارای یک سلسله خصلتهای حیوانی است. انسان بعد از آنکه در آن سرشت سفلی وجود خودش سقوط میکند و غرق میشود، خود را انکار میکند یعنی خود را از آن جنبه انسانی که دارد یا به تعبیر قدمای ما بگوییم خودش را که مظهر و مجمع کمالات است انکار میکند و گویی چنین چیزهایی را در خود سراغ ندارد در حالی که هرچه هست در خودش است. آنگاه اینها را در یک موجود برتر از خود فرض میکند و به این شکل مفهوم «خدا» ساخته میشود. این است که انسان در مقابل خدا یک نوع ژستهای «ناچیز گرایانه» پیدا میکند؛ مرتب کوشش میکند که خودش را ذلیل و حقیر و فقیر نشان بدهد و جلوه کند برای اینکه میخواهد همه عظمتها و همه عزتها و همه کمالها را در آن موجودی که در ماوراء خودش فرض کرده است قرار بدهد. به این ترتیب انسان به نفی خودش میپردازد. آنگاه گفت که اگر انسان به همین مقدار یعنی به همین حد فکری و نظری قناعت میکرد و بر طبق این به عمل نمیپرداخت، مصیبت زیادی نبود، مصیبت زیاد آن وقت است که در مقابل همان موجود به قول او «متعدی» که خودش برای خودش ساخته است تسلیم میشود، کرنش میکند و از خودش سلب شخصیت و اراده میکند. پس انسان اگر بخواهد به مقام انسانی خودش برسد باید بار دیگر به انکار این انکار بپردازد تا شخصیت خودش را باز یابد و در واقع به خود باز گردد.

فویرباخ تصریح نکرده که [آیا این سخن را] با همان اساس دیالکتیک هگل میگفته است که معنایش این است که انسان در یک سطح بالاتر به خود باز گردد، و یا اینکه نه، به دیالکتیک هگل هم توجه ندارد و بهطور کلی میگوید انسان به وسیله