فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٨ - مرحله دوم گرایش از ایده آلیسم هگل به ماتریالیسم مارکس
ناقصی است. کأنّه فویرباخ به سوی ناخداگرایی آمد ولی دیگر به سوی ماده گرایی نیامد، در صورتی که ناخداگرایی همان ماده گرایی بود. بعد هم خودش به این مطلب تصریح میکند. این مطلب هم که بعد میگوید ولی مارکس به سوی ماده گرایی آمد، یعنی کار اضافهای که او کرد این بود که فلسفه هگل را یک فلسفه ماده گرا کرد، یک ماده گرایی تاریخی و بعد ماده گرایی فلسفی. این هم احتیاج به توضیح دارد و آن توضیح این است: هگل منطقی دارد که همان منطق دیالکتیک است که خیلی دربارهاش سخن گفته شده است. آن، منطق است، طرز تفکر است. فلسفهای دارد که آن فلسفهاش اگر ایده آلیسم نیست ماتریالیسم هم نیست. حقیقت این است که مارکس ماتریالیسم را از فویرباخ و آن مادیون قرن هجده بلکه قبل از فویرباخ گرفت ولی منطق دیالکتیک را از هگل گرفت ... [١]در بحثهای گذشته سیر تحول مارکسیسم و ریشههای آن بیان شد، اینکه از کجا شروع شد و چگونه تحول پیدا کرد. از هگل شروع شد و بعد به افکار فویرباخ رسیدیم و بعد به افکار مارکس، و این کتاب هم طوری مطلب را تلقی کرد که فویرباخ در افکار خودش از هگل پیش افتاد و مارکس هم از فویرباخ پیش افتاد و در چه جهاتی بود. اینها قبلًا گفته شد، تکرار نمیکنم. یکی از آن مسائل که جنبه انسانی قضیه بود [این است:] هگل بر اساس فلسفه خودش سخنی گفته بود در باب روح و طبیعت یا ایده و طبیعت. او چنین فرض کرده بود که روح یا ایده به منزله تز است و طبیعت به منزله آنتی تز، یعنی طبق اصل او روح- و هر تزی- بعد از آنکه خود را تثبیت میکند، به انکار خود و به نفی خود میپردازد یعنی خودش مشتمل بر نفی خودش است و به تعبیر دیگر خودش خودش را نفی میکند و خودش خودش را انکار میکند. طبیعت همان ایده نفی شده و ایده انکار شده است و انسان از نظر هگل نفی در نفی است یعنی انکارِ انکار است و به معنی دیگر نوعی بازگشت است ولی در سطح بالاتر. انسان، ترکیب و سنتز خدا و طبیعت است. او در مسئله اینکه روح چگونه خود را انکار میکند و چگونه خود را نفی میکند تعبیر «از خود بیخود شدن» و «با خود بیگانه شدن» کرده است، یعنی همانچه را که «آنتی تز» مینامد،
[١] [مطلب ناقص است، در نوار به همین صورت است.]