فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٣ - آیا دین منشأ از خودبیگانگی است؟
از آنها ساخته میشود و آن بسائطی که مرکبات از آنها ساخته میشود نامش «عنصر» است؛ منتها بشر گذشته در تحلیلهای خودش، در تجربههای خودش، در تجزیههای خودش آخرین حدی که به آن رسید آب بود و هوا و آتش و خاک، چون اینها را دیگر قدرت نداشت تجزیه کند که بفهمد آب هم تازه خودش عنصر نیست، مرکب از دو امر بسیطتر است. این اشتباه است اما اشتباهی است که منطق بشر، بشر را به این اشتباه کشانده، نه یک علت اجتماعی از قبیل علل پیدایش نحوست سیزده، شوم بودن صدای کلاغ و امثال اینها. یا مثلًا هیئت بطلمیوس که امروز غلط شناخته شده، بیش از دو هزار سال هم بر جهان حکومت کرده است. چرا بشر آمد معتقد شد به این که زمین مرکز عالم است و ستارگان از جمله خورشید به دور زمین میچرخند؟ این را ما نمیتوانیم تعلیل روان شناسانه و روان کاوانه یا جامعه شناسانه بکنیم که مثلًا پس رانده شدن عوامل جنسی سبب شد که بشر چنین فکری بکند؛ نه، بشر در رابطه زمین و آسمان همیشه فکر میکرده؛ وضع زمین را میدیده، وضع آسمان را میدیده، شب را میدیده، روز را میدیده، فصول مختلف سال را میدیده. انسان زمین را میبیند، فکر میکند ساکن است، بعد میبیند که خورشید میآید از بالا سرش رد میشود. بعد هم دیدند که ماه یک حرکت مخصوص به خود دارد، خورشید یک حرکت دیگری دارد، حرکت مثلًا ماه کندتر است، در ٢٤ ساعت و ٤٠ دقیقه مثلًا از افق تا افق طی میکند، [خورشید] در ٢٤ ساعت. باز حرکت فلان ستاره دیگر [را دیدند.] بعد هم توانستند با حسابهایی بُعد و قربها را به دست بیاورند. آن وقت آمدند آن فرضها را کردند. تمام اینها ریشه منطقی دارد، میخواهد منطقش درست باشد میخواهد غلط باشد.
در باب پیدایش فکر «خدا» اگر هیچ منطقی، ولو در حد یک منطق غلط، یعنی هیچ انگیزه عقلانی وجود نمیداشت جای این فرضیهها بود. ولی وقتی که انگیزه عقلانی به هر حال وجود داشته است و خود شما هم نمیتوانید این مطلب را انکار کنید پس جای این نیست که ما دنبال این فرضیههای نامربوط برویم. بشر وقتی که خودش را یک امر حادث میبیند یعنی فکرش به این قدر میرسد که من نبودم بعد پیدا شدم، آن یکی هم نبود بعد پیدا شد، آن چیز دیگر هم نبود بعد پیدا شد، بعد هم فکرش به مجموع همه اشیائی که نبودهاند و بعد پیدا شدهاند [منتقل میشود، از آنجا به موجودی که همیشه بوده است و پدیدآورنده آن اشیاء است پی میبرد.] همان داستان حضرت ابراهیم است: من نبودم پس مرا ستاره به وجود آورد. آن هم که مثل من است. پس ما را ماه به وجود آورد. آن هم که در گردش و متغیر و مثل من است. پس همه ما را خورشید به وجود آورد. آن هم که مثل