لغات در تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٨٨ - حُسوماً، حُسام
[حصى:]
«وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ»
«حصى» از مادّه «حَصْى» به معناى «ريگ» است. [١]
[حَصِيد:]
«مِنْها قائِمٌ وَ حَصيدٌ»
«حَصِيد» از مادّه «حَصْد» به معناى درو شده، اشاره به سرزمينهايى همچون سرزمين قوم نوح و لوط عليهما السلام كه يكى در زير آب غرق شد و ديگرى زير و رو و سنگباران گرديد. [٢]
[حَصِير:]
«لِلْكَافِرينَ حَصِيراً»
«حَصِير» از مادّه «حصر» به معناى «حبس» است و به هر نقطهاى كه راه خروج ندارد، حصير گفته مىشود؛ و اگر «حصير» معمولى را هم حصير مىگويند، به خاطر آن است كه قسمتهاى مختلف آن، به هم بافته و محصور شده است. [٣]
[حُطام:]
«نَشآءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطاماً»
«حُطام» از مادّه «حطم» (بر وزن حتم) در اصل، به معناى «شكستن چيزى» است؛ و غالباً به شكستن اشياء خشك مانند استخوان پوسيده، و يا ساقههاى خشك گياهان اطلاق مىشود و در اينجا منظور كاه است. اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از «حُطام» در اينجا پوسيدن تخمها در زير زمين و عدم رويش آنها باشد. [٤]
[حطب:]
«اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»
«حطب» در اصل به معناى پرتاب كردن چيزى در آتش است- مخصوصاً قطعات هيزم كه در تنور پرتاب مىكنند- بعضى گفتهاند «حطب» (بر وزن سبب) كه به معناى هيزم مىباشد در لغات مختلف عرب، تلفظهاى متفاوتى دارد؛ بعضى از قبائل آن را «حصب» و بعضى ديگر «خضب» مىنامند و از آنجا كه قرآن براى جمع بين قبائل و طوائف و دلها بوده، گاه لغات مختلف آنها را به كار مىگيرد، تا از اين راه، جمع قلوب شود. [٥]
[حُطَمَه:]
«كَلَّا لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ»
«حُطَمَه» صيغه مبالغه از مادّه «حطم» به معناى درهم شكستن چيزى است؛ و اين نشان مىدهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مىشكند. ولى از بعضى از روايات استفاده مىشود كه
[١]. طلاق، آيه ١ (ج ٢٤، ص ٢٣٣)
[٢]. هود، آيه ١٠٠ (ج ٩، ص ٢٧٥)
[٣]. اسراء، آيه ٨ (ج ١٢، ص ٤٠)
[٤]. واقعه، آيه ٦٥؛ حديد، آيه ٢٠ (ج ٢٣، صفحات ٣٦١، ٣٦٦)
[٥]. انبياء، آيه ٩٨ (ج ١٣، ص ٥٥١)