ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٧٠ - قصه إرم ذات العماد
نديده بود و ديد هر دو لنگه در مرصّع و زينت شده بياقوت سفيد و سرخ است.
پس چون اين را ديد وحشت كرده و يكى از دو در را باز كرد، پس ديد شهريست كه مانند آن را نديده است، و ديده آنجا قصرهايى است كه بالاى هر يك از آنها غرفهها و بالاى آن غرفهها نيز غرفههاى ديگر است كه با طلا و نقره و لؤلؤ و ياقوت بنا شده و دستگيرههاى اين غرفهها مانند دستگيره دروازه شهر است و اين غرفه مقابل و برابر يكديگر قرار دارد، و مفروش است تمامى آنها بلؤلؤها و بندقههاى بسته از مشك و زعفران.
پس چون آن مرد مشاهده اين جواهرات نفيسه را كرد و هيچكس را هم نديد ترس او را گرفت سپس نگاه بخيابانها و كوچههاى آن نمود و ديد در هر كوچه از آنها درختهايى است كه تمامى ميوه دارد و در پاى اين درختان نهرهايى جارى است كه آب آن از قناتهايى از فضّه و نقره است كه آب آن سفيدتر از خورشيد و آفتاب است.
پس آن مرد گفت: بخدايى كه محمد ٦ را به حق و درستى مبعوث نمود، خدا در دنيا مثل اين را ايجاد نكرده است همانا اين همان بهشتى است كه خداى تعالى در كتابش تعريف كرده است، پس با خودش بر داشت از آن لؤلؤها و بستههاى مشك و زعفران، و نتوانست از زبرجدها و ياقوتها چيزى را بكند و بيرون رفت و برگشت به يمن و آنچه ميدانست اظهار كرد و مردم فهميدند امر او را پس خبرش به اين و آن رسيد، تا بگوش معاويه رسيده و او را طلبيد و تمام قصّه و قضايا را