ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٨٠ - قصه اصحاب الفيل
تو نگردد، داخل شهر حرام نشوند، در اين صورت آنچه خواهى امر فرما و فرمان بده.
آن گاه پيش آهنگان ابرهه برخورد كردند بشتران قريش پس دويست شتر از جناب عبد المطّلب بن هاشم به يغما بردند، پس چون اين خبر بگوش او رسيد حركت كرد بسوى ابرهه تا باردوى او رسيد و دربان ابرهه مردى از اشعريين و او عبد المطلب (ع) را ميشناخت، پس براى او از ملك اجازه ملاقات خواست و بابرهه گفت سيّد قريش كه بمردم در شهر و به حيوانات وحشى و غيره در كوهستان غذا ميدهد آمده، پس ابرهه به او گفت باو اجازه بدهيد، و جناب عبد المطلب مردى تنومند و بلند بالا و زيبا روى بود پس چون ابو يكسوم او را ديد بزرگ داشت او را كه در زير تخت بنشاند و مكروه هم دانست كه او را بر تخت خويش با خود بنشاند، پس از تخت پائين آمده و بر زمين نشست و جناب عبد المطلب را در كنار خود نشانيد سپس گفت حاجت تو چيست؟ فرمود حاجت من استرداد دويست شتر است كه پيش آهنگان تو بغارت بردهاند، ابو يكسوم ابرهه گفت بخدا قسم كه چون تو را من ديدم تعجّب كردم و قيافه تو مرا گرفت، پس چون براى شترانت صحبت كردى در نظر من كوچك شدى، پس فرمود براى چه پادشاه گفت براى اينكه من آمدهام به بيت و خانه شما كه موجب عزّت شما و موقعيّت شما در ميان عرب و فضيلت و شرافت شما بر همه مردم و دين شما كه ميپرستيد پس من آمدهام كه آن را بشكنم و در راه برخورد بدويست شتر تو نمودم و من سؤال از حاجت تو كردم پس در باره شترانت سخن گفتى و در باره بيت حرفى نزدى، پس عبد المطلب فرمود اى پادشاه من در باره مالم با تو