تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات - بهشتى، احمد - الصفحة ٣٠ - فصل بيستوهفتم
گاهى- برطبق مصلحت ما- سوزنده باشد و گاهى- به خاطر ضرر ما- سوزنده نباشد، آتش نيست. اگر بگوييم: چرا خداوند آتش را اينگونه آفريد كه خانه يا جامه يا دست ما را بسوزاند، مانند اين است كه بگوييم؛ چرا خداوند، آتش را آتش آفريد؟ آتش يعنى سوزندگى، آتش اگر سوزنده نباشد، آتش نيست. مگر نگفتهاند: «ثبوت الشّىء لنفسه ضرورىّ و سلبه عن نفسه محال»؟
آرى، اگر موجودى كه شرّش نادر و خيرش غالب است، منتفى باشد، تنها يك قسم از پنج قسم موجود است؛ يعنى همانكه خير محض است. بنابراين، جز عالم مجرّدات، عالمى ديگر موجود نخواهد بود؛ چرا كه عالم كون و فساد، عالم تضاد، تزاحم و اصطكاك است. محال است كه چنين عالمى خلق شود و در آن، تضاد، تزاحم و اصطكاك نباشد. آنچه مهم است، اين است كه چون نظام، نظامى حكيمانه است، محال است كه شرّ آن غالب باشد؛ چرا كه شرّ غالب با حكمت تامّه الهى سازگار نيست؛ ولى شرّ نادر با آن سازگار است؛ بلكه ترك خير كثير به خاطر شرّ قليل، خلاف حكمت است.
فصل بيستوهفتم
در آخرين فصل اين بخش، بحث درباره اين است كه اگر آنچه از انسان صادر مىشود، مطابق قضاوقدر الهى است، پس چرا انسان در برابر اعمال زشت خود گرفتار كيفر مىشود؟ فعل آدمى همچون ديگر پديدههاى جزئى عالم طبيعت، در عالم تعقّل، متمثّل و معلوم است و بايد آنچه در علم خداوند، معلوم و متمثّل است، در اين عالم تحقّق پيدا كند، وگرنه به گفته خيّام:
مىخوردن من حق ز ازل مىدانست
گر مى نخورم علم خدا جهل بود