تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات - بهشتى، احمد - الصفحة ١١٤ - وهم و تنبيه
و إن كان [١] على أنّه ذاته فقد بطل ذاته، و حدث شيىء آخر [٢] ليس أنّه صار هو شيئا آخر.
على أنّك [٣] إذا تأمّلت هذا أيضا، علمت أنّه يقتضي هيولى مشتركة، و تجدّد مركّب لا بسيط.
ترجمه
وهم و تنبيه
گروهى از متقدّمان بر اين باورند كه جوهر عاقل، هرگاه صورتى عقلى ادراك كند، همان مىشود. [٤]
فرض كنيم جوهر عاقل، «الف» را تعقّل كند. به گفته آنان، عاقل همان صورت معقول «الف» است. [٥]
آيا جوهر عاقل، به هنگام تعقّل «الف»، همان است كه پيشتر بوده، يا آنكه آنچه قبلا بوده، باطل شده است؟ [٦]
اگر همان است كه بوده، حال او يكسان است؛ چه «الف» را تعقّل كرده باشد و چه نكرده باشد [٧] و اگر آنچه پيشتر بوده، باطل شده است (از دو حال بيرون نيست). آيا آنچه باطل شده، حال اوست يا ذات او؟
اگر حال او باطل شده و ذات او باقى است، همانند ديگر استحالههاست و آنگونه
[١] . ضمير مستتر «كان» و ديگر ضميرهاى مشابه، به «الجوهر العاقل» برمىگردد.
[٢] . جمله «فقد بطل ... آخر» جواب شرط و جمله «ليس ... آخر» حاليّه است.
[٣] . ممكن است تقدير جمله چنين باشد: «أضف عليه أنّك ...» يعنى از باب حذف و ايصال است.
[٤] . اينكه جوهر عاقل، همان مىشود، مبهم است؛ چرا كه روشن نيست وجود جوهر عاقل با وجود جوهر معقول يكى مىشود كه ممكن است يا ماهيّت عاقل با ماهيّت معقول يكى مىشود كه ممتنع است.
[٥] . در اين فرض، ابهام برطرف نشده است.
[٦] . يا جوهر عاقل با تعقّل «الف» باطل مىشود يا نمىشود.
[٧] . اگر باطل نمىشود، قرار گرفتن عاقل در كنار معقول، همانند قرار گرفتن حجر در جنب انسان است.