تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات - بهشتى، احمد - الصفحة ١٠٣ - نقدى بر كلام شيخ الرئيس
جزء، قابل بقا باشد و چه نباشد. البته آن جزء هم مركّب از هيولا و صورت است و نهايتا آنچه باقى مىماند، همان هيولاست. بنابراين، اگر شيخ الرئيس در مثال خويش تنها متعرّض هيولا و صورت مىشود و به اجسام مركّب از عناصر بسيط توجه نمىكند، براى اين است كه همان اجزاى بسيط هم بساطت محض و مطلق ندارند، بلكه بساطت آنها به لحاظ مقايسه با مركّبات جمادى، نباتى و حيوانى است، وگرنه آنها هم از هيولا و صورت تركيب شدهاند.
وانگهى اگر تنها هيولاى نفس باقى مىماند و با فرا رسيدن مرگ، نفس صورت، تعقّلات، خلقيّات و ملكات خود را از دست مىدهد، پس از موت، نفس چگونه از تعقّلات، خلقيّات و ملكات نيك و بد خود، متنعّم و متلذّذ يا آزرده و معذّب مىشود؟
آيا چنين چيزى ممكن است؟
اينجاست كه بايد اذعان كنيم كه اعتقاد شيخ الرئيس همان است كه اوّل بيان كرده و در حقيقت، تكيهگاه وى در مسئله بقاى نفس، همان اصل بودن و بسيط غيرحال بودن نفس است و اما اينكه نفس مركّب باشد و هيولاى آن- كه بسيط غير حالّ است- باقى باشد، از باب اينكه مورد اعتقادش باشد، مطرح نكرده است؛ بلكه آنرا تنها براى اينكه نشان دهد، بقاى برخى از اشيا، ممكن و معقول است، آورده است.
به علاوه، اگر جزء باقى نفس بتواند قائم به ذات باشد و نيازى به صورتى كه آنرا قوام ببخشد، نداشته باشد، حتما عاقل است و طبق ادلّه گذشته، در تعقّلاتش بىنياز از جسم است و چنين جزئى خود نفس است، نه آنكه نفس مركّب از اين جزء و جزئى ديگر است و اگر قائم به ذات نباشد، نه عاقل است و نه مىتوان بر آن نام زيباى نفس نهاد؛ چرا كه به قول حكيم سبزوارى، نفس همان است كه «يرى بالدّرك و الأفعال» [١] يعنى با درّاكيّت و فعّاليّت شناخته مىشود.
[١] . شرح غرر الفرائد (معروف به شرح منظومه سبزوارى)، ص ٢٨٠.