تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات - بهشتى، احمد - الصفحة ٢٢٠ - دو اشكال از خواجه
واجب است كه علم واجب الوجود از ناحيه ذاتش باشد.
نتيجهاى كه از اين فصل و فصل پيش به دست مىآيد، اين است كه علم واجب الوجود، فعلى ذاتى است و او از داشتن علم انفعالى- چه ذاتى و چه غيرذاتى- و علم فعلى غيرذاتى كه به افاضه غير باشد، منزّه است.
از آنجايى كه مىگويند: «كلّ ما بالعرض لا بدّ أن ينتهي إلى ما بالذّات؛ تمام علوم، بلكه همه كمالهاى غيرذاتى بايد به علوم و كمالهاى ذاتى منتهى شوند، وگرنه مشكل دور يا تسلسل، مطرح خواهد شد».
نكتهاى از خواجه
او پس از توضيح مقصود شيخ الرئيس، نكتهاى بيان مىكند كه خالى از لطف نيست. وى مىگويد:
فإذن الجوهر الذي يحصل تعقّلاته من ذاته موجود؛ [١]
بنابراين، جوهرى كه تعقّلاتش از ناحيه ذاتش مىباشد، موجود است.
در حقيقت با توجه به قاعده «كلّ ما بالعرض ...» و محال بودن دور و تسلسل، به وجود جوهر عقلانى پى مىبريم و اين، هم مىتواند دليل ديگرى باشد بر وجود عقول مجرّد و بر ادلّهاى كه در نمط ششم ذكر شد افزوده مىشود؛ [٢] ولى بهتر بود كه خواجه به جاى «الجوهر» مىگفت: «الموجود» تا شامل واجب الوجود هم بشود.
دو اشكال از خواجه
او در پايان شرحى كه بر اين فصل مورد بحث نگاشته، دو اشكال را مطرح كرده
[١] . شرحى الاشارات، ج ٢، ص ٦٩.
[٢] . غايات و مبادى، بخش دوم، ص ١٣٥- ٢٦٦.