دنيا و آخرت از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٣
١٠٩.الاختصاص ـ به نقل از اوزاعى ـ : لقمان حكيم ، چون از شهر خويش برون شد ، در آبادى اى در موصل فرود آمد كه بدان ، كومليس [١] مى گفتند. چون در آن آبادى طاقتش طاق شد و غَمَش بالا گرفت و در آن آبادى كسى نبود كه او را در كارهايش كمك كند [و از غم و تنهايى به در آورد]، در به روى خويش بست و فرزندش را به درون خواند و به اندرز دادن وى پرداخت و گفت: «فرزندم! دنيا ، درياى ژرفى است كه انسان هاى بسيار در آن نابود شدند. از كار دنيا توشه برگير و كِشتى اى بساز ، اندرونش از تقواى الهى . سپس با آن ، گرداب هاى اين دريا را بپيماى تا نجات يابى، گرچه باز هم مى ترسم كه نجات نيابى. فرزندم! آن كشتى، ايمان است و بادبانش ، توكلّ و سكّانش ، شكيبايى و پاروهايش ، روزه و نماز و زكات. فرزندم! هركه بى كشتى به دريا برود ، غرق مى شود».
ز ـ مَثَل جامه دريده
١١٠.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : مَثَل اين دنيا ، مَثَل جامه اى است كه از سر تا به تَه ، دريده و در انتهايش به نخى آويخته است. زودا كه آن نخ نيز بگُسلد.
[١] در برخى نسخه ها، «كوماس» است.