دنيا و آخرت از نگاه قرآن و حديث
 
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص

دنيا و آخرت از نگاه قرآن و حديث - محمدی ری‌شهری، محمد - الصفحة ١٤٧

٢ / ٧

اعتراض به دعوت كنندگان به ترك دنيا

٢١٢.الكافى ـ به نقل از مَسعَدة بن صَدَقه ـ : سفيان ثورى بر امام صادق عليه السلام درآمد و ديد امام عليه السلام جامه هايى سپيد مانند پوسته نازك چسبيده به سفيده تخم مرغ، پوشيده است . گفت: چنين جامه اى در شأن تو نيست! امام فرمود: «از من بشنو و آنچه را به تو مى گويم ، حفظ كن؛ زيرا اين در دنيا و آخرت به نفع توست كه بر سنّت و حق بميرى و بر بدعت از دنيا نروى . بدان كه پيامبر خدا ، در روزگار قحط و سختى به سر مى برد ؛ امّا هرگاه دنيا رو كند، سزاوارترينِ اهل دنيا به برخوردارى از آن ، نيكان آن اند ، نه نابه كارانش، و مؤمنانِ آن اند، نه منافقانش، و مسلمانانِ جامعه اند ، نه كافرانش. اين ، چه اعتراضى است كه مى كنى ، اى ثورى! به خدا سوگند، من، با اين وضعى كه در من مى بينى، از زمانى كه به سن رشد رسيده ام ، هيچ بام و شامى بر من نگذشته است كه در اموال من براى خداوند ، حقّى باشد و به من دستور داده باشد آن را بپردازم ، مگر اين كه آن حق را پرداخته ام». در اين هنگام ، جماعتى كه دَم از زهد مى زنند و مردم را نيز به راه و رسم خود، يعنى درويشى و خرقه پوشى فرا مى خوانند، در آمدند و به ايشان گفتند: اين رفيق ما از سخن گفتن با تو درمانده و قادر به اقامه دلايلش نيست. امام عليه السلام به آنان فرمود: «پس، شما دلايلتان را بياوريد» . گفتند: دلايل ما از كتاب خداست. فرمود: «آن دلايل را بازگو كنيد ؛ زيرا اين گونه دلايل به پيروى و عمل سزاوارترند». گفتند: خداى ـ تبارك و تعالى ـ درباره گروهى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «و بر خويشتن ، ترجيح مى دهند ، هرچند در خود آنان ، نيازى مبرم باشد، و هر كس از بخل خويش در امان بماند. اينان ، همان رستگاران اند» . پس، عمل اين گروه را ستوده است. در جايى ديگر مى فرمايد: «و خوراك را با آن كه دوستش مى دارند، به مستمند و يتيم و اسير مى خورانند» . ما به همين دو آيه بسنده مى كنيم. مردى از حاضران در مجلس گفت: به نظر ما ، شما از خوراكى هاى لذيذ ، دورى مى كنيد ؛ ولى به مردم توصيه مى كنيد كه از اموالشان دست بكشند تا شما از آنها بهره مند شويد. امام صادق عليه السلام فرمود: «اين سخنان را كه برايتان فايده اى ندارد، رها كنيد؛ و شما اى جماعت! به من بگوييد كه آيا ناسخ و منسوخ قرآن ، و محكم و متشابه آن را مى شناسيد ؛ همان كه هر كس از اين امّت به گم راهى و هلاكت افتاد ، از آنها افتاد؟» . گفتند: بعضى از آنها را مى دانيم، امّا همه اش را نه. فرمود: «گرفتارى شما از همين جاست . احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله نيز اين گونه است (داراى ناسخ و منسوخ و... است) ؛ امّا اين كه گفتيد : خداوند در كتابش از گروهى خبر داده و كردار آنها را ستوده است، [بدانيد كه آن روز [اين عمل آنان ، آزاد و مجاز بود و از آن ، نهى نشده بودند و ثوابشان هم از آن كار ، بر خداونداست ؛ امّا بعداً خداوند بزرگ و پاك ، خلاف آنچه كردند ، فرمان داد و اين فرمان او ، ناسخِ عمل ايشان شد. اين نهى خداوند ـ تبارك و تعالى ـ نيز از سر مهر و عنايت به مؤمنان بود ، براى اين كه به خود و خانواده شان (از جمله به كودكان و فرزندان خردسال و پيرمردان فرتوت و پيرزنان سالخورده خانواده كه تحمّل گرسنگى را ندارند) ، صدمه نزنند ؛ چرا كه اگر من يك گِرده نان داشته باشم و همان را هم صدقه بدهم ، اين افراد [در خانواده ام] از گرسنگى تلف مى شوند و مى ميرند. از همين جاست كه پيامبر خدا فرمود: انسان ، پنج دانه خرما يا پنج گِرده نان يا مقدارى دينار و يا درهم دارد و مى خواهد آنها را به مصرف برساند . بهترش آن است كه آن را صرف پدر و مادرش كند؛ در درجه دوم ، صرف خودش و عائله اش؛ در مرتبه سوم ، صرف خويشاوندان نادارش؛ در مرتبه چهارم ، صرف همسايگان نادارش؛ در درجه پنجم ، در راه خدا [و جهاد [صرف كند كه اين ، اجرش از بقيه كمتر است . پيامبر خدا ، درباره مردى از انصار كه هنگام مرگش پنج يا شش بنده خود را آزاد كرد و جز آنها چيزى نداشت و تعدادى فرزند صغير از خود بر جاى نهاد، فرمود: اگر اين كار او را به من اطّلاع داده بوديد ، نمى گذاشتم او را در گورستان مسلمانان دفن كنيد. چند بچّه صغير باقى مى گذارد كه دست گدايى پيش مردم دراز كنند » . سپس فرمود: «پدرم برايم حديث كرد كه پيامبر خدا فرمود: از كسانى كه نانخور تو هستند ، آغاز كن، به ترتيب نزديكى شان به تو . از اين گذشته، قرآن در ردّ گفته (و عقيده) شما و نهى از آن و به عنوان فريضه اى از جانب خداوند عزيز حكيم مى فرمايد: «و آنان كه هرگاه انفاق كنند ، نه زياده روى كنند و نه تنگ گيرند ؛ بلكه حدّ ميانه اين دو را در پيش گيرند» . آيا نمى بينيد كه خداوند ـ تبارك و تعالى ـ جز آن چيزى را گفته است كه مى بينم شما ، مردم را به آن دعوت مى كنيد ؛ يعنى ترجيح دادن ديگران بر خود، و بر آن كس كه آنچه شما مردم را به آن فرا مى خوانيد ، به كار بندد ، مُسرف ناميده است و در چند آيه از كتاب خدا مى فرمايد: «همانا او اسرافكاران را دوست ندارد» ؟ پس، خداوند ، مردم را از اسراف نهى كرده است و از تنگ گرفتن هم نهى كرده است ؛ بلكه بايد حدّ وسط را رعايت كرد ، نه اين كه هر چه دارد ، ببخشد و بعد دعا كند كه خدا ، روزى او را برساند . چنين دعايى پذيرفته نمى شود ، به دليل حديثى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است: چند دسته از امّت من ، دعايشان مستجاب نمى شود: مردى كه پدر و مادرش را نفرين كند؛ مردى كه بدهكارش را كه به او مالى داده و آن را يادداشت نكرده و گواه نگرفته است [و او مالش را خورده است] ، نفرين كند؛ مردى كه زنش را نفرين كند ، حال آن كه خداوند اختيار طلاقش را به دست او داده است؛ مردى كه در خانه اش بنشيند و بگويد: خدايا ! روزى مرا برسان ، و بيرون نرود و در طلب روزى برنيايد . خداوند به او فرمايد: اى بنده من! آيا بدن و اندامى سالم به تو ندادم تا بتوانى براى به دست آوردن روزى در زمين بگردى و در نتيجه [اوّلاً] با پيروى كردن از دستور من در آنچه ميان من و تو براى طلب روزى است ، معذور باشى و [ثانياً] بارى بر دوش خانواده ات نباشى؟ امّا حالا اگر بخواهم ، روزى ات مى دهم و اگر بخواهم ، بر تو تنگ مى گيرم و تو را در نزد من ، عذرى نيست . مردى كه خداوند ، ثروت فراوانى روزى او كند و او همه آن را انفاق [يا خرج] كند و بعد دعا كند كه: پروردگارا! به من روزى عطا كن . خداوندمى فرمايد: آيا روزى فراخى به تو ندادم؟ چرا دستور مرا به كار نبستى و در انفاق آن روزى ، جانب اعتدال نگه نداشتى؟ و چرا اسراف مى كنى ، در صورتى كه من ، تو را از اسرافكارى نهى كردم؟! و ديگر ، مردى كه براى بُريده شدن رابطه خويشاوندى دعا كند . خداوند به پيامبرش آموخت كه چگونه انفاق كند، بدين سان كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله يك اوقيه [١] طلا بود و خوش نداشت شب را با آنها به سر ببرد . پس، همه را صدقه داد. صبح كه شد ، چيزى در اختيار نداشت. سائل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد ؛ امّا ايشان چيزى نداشت كه به او بدهد. سائل ، ايشان را ملامت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله از اين كه چيزى نداشت تا به او بدهد و از طرفى انسانى مهربان و دل رحم بود، ناراحت شد. خداوند متعال ، اين دستورالعمل را به پيامبرش صادر كرده فرمود: «دستت را به گردنت زنجير مكن و بسيار هم گشاده دستى منما تا ملامت شده ، حسرت زده بر جاى بمانى» . مى فرمايد: گاه مردم از تو مى خواهند و معذورت نمى دارند. پس، اگر همه پولى را كه دارى ، ببخشى ، آن گاه ، دستت از مال خالى مى شود [و چيزى براى انفاق باقى نمى ماند]. اين احاديث پيامبر خداست و قرآن ، آنها را تأييد مى كند، و قرآن را هم مؤمنان اهل آن ، تصديق مى كنند. به ابو بكر در هنگام مرگش گفتند: وصيّت كن . او گفت: به يكْ پنجم وصيّت مى كنم و يك پنجم هم بسيار است. خداوند متعال به يك پنجم رضايت داده است . لذا او به يك پنجم وصيّت كرد، در حالى كه خداوند تا يك سوم را در هنگام مرگش، در اختيار او گذاشته بود و اگر ابو بكر مى دانست كه وصيّت به يك سوم برايش بهتر است ، بدان وصيّت كرده بود. از اين گذشته، پس از او كسى كه فضل و زهدش را شما مى دانيد ، سلمان و ابو ذر هستند. سلمان ، هرگاه مقرّرى خود [از بيت المال] را مى گرفت ، خرج سال خود را تا سررسيد مقرّرى سال آينده اش، از آن بر مى داشت. به او گفته شد: اى ابو عبد اللّه ! تو با آن همه زهدت اين كار را مى كنى، در حالى كه نمى دانى شايد امروز يا فردا بميرى . سلمان در پاسخ گفت: چرا شما به همان اندازه كه بيم مرگ مرا داريد ، اميد به زنده ماندنم نداريد؟ اى نادانان! مگر نمى دانيد كه نفس ، وقتى زندگى اش تأمين نباشد ، بر صاحبش مى شورد و هرگاه زندگى خود را تأمين كند ، آرام مى گيرد؟ ابو ذر هم چند تايى شتر و ميش داشت كه شير آنها را مى دوشيد و هرگاه خانواده اش هوس گوشت مى كرد يا ميهمانى برايش مى رسيد ، يكى از آنها را سر مى بُريد، يا اگر مى ديد مردمِ آبگاهى كه با او زندگى مى كردند ، گرسنه اند شترى يا از گوسفندان به اندازه اى كه ميل و نياز آنها به گوشت را فرو نشاند، برايشان مى كُشت و ميانشان تقسيم مى كرد و خودش هم به اندازه سهم يكى از آنها ، و نه بيشتر، بر مى داشت. از اينها زاهدتر چه كسى است؟ پيامبر خدا هم در فضيلت آنان سخن ها گفته است . با اين حال ، هيچ گاه كارشان به آن جا نرسيد كه اصلاً چيزى نداشته باشند، آن طور كه شما از مردم مى خواهيد ، دار و ندارشان را رها كنند و ديگران را بر خود و خانواده شان ترجيح دهند . بدانيد اى جماعت كه شنيدم پدرم از پدرانش روايت مى كند كه: روزى پيامبر خدا فرمود: هيچ چيز به اندازه مؤمن ، مرا متعجّب نساخته است . اگر در دنيا بدنش را با قيچى تكّه تكّه كنند ، برايش خير است و اگر هم مالك شرق تا غرب زمين باشد ، باز برايش خير است . [خلاصه] هر كارى كه خدا با او بكند ، برايش خير [و به نفع او [است . كاش مى دانستم كه آنچه امروز برايتان توضيح دادم ، در شما كارگر افتاد يا باز هم بايد بگويم! آيا نمى دانيد كه خداوند در آغاز كار [اسلام] ، بر مؤمنان مقرّر داشت كه يك مرد از آنان با ده تن مشرك بجنگد و حق ندارد از برابر آنها بگريزد و در آن روز ، هر كس به مشركانْ پشت مى كرد ، جايگاهش آتش دوزخ بود؟ امّا بعد ؛ خداوند از سرِ مهرش به آنان، اين تكليف را از آنان بگردانَد و از آن پس ، هر مرد مسلمانى مى بايست با دو مشرك بجنگد و اين ، تخفيفى بود از جانب خداوند در حقّ مؤمنان. پس، [حكم] دو مرد ، [حكمِ] ده مرد را نسخ كرد. نيز به من بگوييد كه آيا هرگاه فردى از شما بگويد: «من زاهدم و چيزى ندارم»، ولى قاضيان بر او حكم كنند كه نفقه زنش را بدهد، آن قاضيان ستم كرده اند؟ اگر بگوييد: ستمكارند ، اهل اسلام ، نسبت ستم كردن به شما مى دهند . و اگر بگوييد: عادل اند ، خود را محكوم كرده ايد. نيز آن جا كه صدقه دادن كسى را كه در هنگام مرگش بيش از يكْ سومِ مال خود را به مستمندان صدقه دهد ، رد مى كنيد. به من بگوييد: اگر همه مردم، آن گونه كه شما مى خواهيد، زاهد بودند و نيازى به مال ديگران نداشتند ، پس كفّاره هاى سوگندها و نذورات و صدقات زكات واجب طلا و نقره و خرما و كشمش و ساير چيزهايى كه در آنها زكات واجب است (مانند : شتر و گاو و گوسفند و غير اينها) به چه كسى داده مى شد؟ اگر وضع چنان باشد كه شما مى گوييد ، ديگر هيچ كس نبايد چيزى از مال دنيا را نگه دارد ، بلكه بايد آن را انفاق كند ، حتّى اگر خودش به آن نياز شديد داشته باشد. چه بد راه و مسلكى در پيش گرفته ايد و مردم را به آن مى كشانيد! اين به سبب نا آشنايى به كتاب خداوند و سنّت پيامبر او و احاديث وى است كه كتاب آسمانى ، آنها را تصديق مى كند ، ولى شما از روى نادانى ردّشان مى كنيد، و انديشيدن در شگفتى هاى قرآن و تشخيص ناسخ و منسوخ ، محكم و متشابه ، و امر و نهى را رها كرده ايد. از سليمان بن داوود عليه السلام به من باز گوييد ، آن گاه كه از خداوند ، سلطنتى درخواست كرد كه سزاوار احدى پس از او نباشد و خداوند بلند نام هم آن را به او داد و [با اين حال] سليمان ، حق مى گفت و به حق عمل مى كرد و ما نديده ايم كه خداوند و يا احدى از مؤمنان ، اين كار (داشتن سلطنتى پرشكوه و بى مانند) را بر او عيب گيرد. پيش از او، داوود نبى عليه السلام نيز پادشاهى و سلطنتى عظيم داشت. يوسف پيامبر صلى الله عليه و آله نيز به پادشاه مصر گفت: «مرا بر خزانه هاى زمين [مصر] بگمار كه من ، نگهبانى دانايم» و كارش به آن جا كشيد كه مملكت پادشاه [ ِ مصر] و پيرامون آن تا يمن را در اختيار گرفت و مردم [ديگر نقاط] بر اثر خشك سالى كه بديشان رسيده بود ، از نزد او جيره و آذوقه مى بردند. با اين حال ، او حق مى گفت و به حق عمل مى كرد [و دنيا و جاه و مقام آن ، او را از مسير حق منحرف نساخت]، و نديده ايم كسى به اين خاطر بر او خرده بگيرد [كه چرا سلطنت و پادشاهى داشته است]. ذوالقرنين نيز بنده اى بود كه خدا را دوست مى داشت و خدا هم او را دوست داشت و اسباب [رسيدن به هرچه مى خواهد] [٢] را برايش فراهم آورد و او را بر شرق و غرب عالم ، پادشاهى داد و با اين حال ، حق مى گفت و به آن عمل مى كرد، و احدى را هم نديده ايم كه به سبب اين امر بر او خرده بگيرد . پس، اى جماعت! آداب خداوند را نسبت به مؤمنان ، پيشه خود سازيد و به امر و نهى خدا بسنده كنيد، و آنچه را كه بر شما مشتبه شده و بدانها علم داريد، وا گذاريد و علم [به آنها] را به اهلش برگردانيد تا هم مأجور باشيد و هم نزد خداى ـ تبارك و تعالى ـ معذور. در جستجوى شناخت ناسخ قرآن از منسوخ آن ، و محكمش از متشابهش ، و حلالش از حرامش باشيد؛ زيرا اين ، شما را به خدا نزديك تر و از نادانى دورتر مى سازد. نادانى را براى اهلش وا نهيد كه اهل نادانى بسيارند و اهل دانش ، اندك . خداوند مى فرمايد: «و فرادستِ هر صاحب دانشى، دانشمندى است» .


[١] اوقيه: چهل درهم (الصحاح، ج ٦، ص ٢٥٢٧ «وقى»).[٢] اشاره است به آيه ٨٤ سوره كهف : «اسباب هرچه را در اختيارش گذاشتيم» .