دنيا و آخرت از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٧
ب ـ مجسّم شدن دنيا براى پيامبر
٤٥٧.المستدرك على الصحيحين ـ به نقل از ابو بكر ـ : با پيامبر خدا بودم كه ديدم چيزى را از خود مى رانَد ، در حالى كه كسى را با ايشان نديدم. گفتم: اى پيامبر خدا! چه چيزى را از خود مى رانى؟ فرمود: «اين دنيا برايم مجسّم شد و من به او گفتم: از من دور شو. دوباره آمد و گفت: اگر تو از من گريختى، كسانى كه بعد از تو مى آيند ، از چنگ من نخواهند گريخت».
ج ـ مجسّم شدن دنيا براى امير مؤمنان
٤٥٨.بحار الأنوار ـ به نقل از عبد اللّه بن سليمان نو نزد جعفر بن محمّد صادق عليهماالسلام بودم كه يكى از غلامان عبد اللّه نجاشى بر ايشان درآمد و سلام كرد و نامه او را به ايشان داد. امام عليه السلام نامه را گشود و خواند. نامه چنين شروع شده بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان . خداوندِ بلند مرتبه ، عمر سرورم را دراز گردانَد و مرا بلاگردان او سازد و هر غم و گزندى را از ايشان به دور دارد كه اين همه ، به دست اوست و او بر آن ، تواناست. آقا و مولايم بداند كه اين جانب به ولايتدارى اهواز ، گرفتار آمده ام. بنا بر اين ، اگر سرورم صلاح ببيند ، براى من مرزى [و دستور العملى] تعيين كند يا الگويى فرا پيشم نهد تا از طريق آن ، به آنچه مرا به خداوندو پيامبرِ او نزديك مى سازد ، رهنمون شوم و در نامه اش آنچه را كه فكر مى كند من بايد به كار ببندم [ بياوردِ ]... و اين كه زكاتم را به كه بدهم و در چه مواردى به مصرفش رسانم ، با چه كسى دمخور شوم ، به چه كسى اطمينان كنم، چه كسى مورد وثوق من و رازدار و امينم باشد. اميد است كه خداوند به واسطه هدايت و راهنمايى ات مرا نجات بخشد؛ زيرا كه شما حجّت خدا بر خلق او و امين او در سرزمينش هستيد و همواره از نعمت و نواخت او برخورداريد». امام صادق عليه السلام در جواب او نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان. خداوند با احسان خود ، تو را بنوازد و رَهين سنّت خويش قرار دهد و همواره ، نگهدار تو باشد كه اين همه ، به دست اوست. اينك ، پيك تو نامه ات را برايم آورد و آن را خواندم و مطالب آن و هر آنچه در آن گفته بودى و درخواست كرده بودى ، دريافتم. گفته اى كه به ولايتدارى اهواز ، گرفتار شده اى. اين خبر ، هم موجب مسرّت من گرديد و هم مايه نگرانى ام... از خوارى دنيا و بى مقدارى مقام آن در نزد گذشتگان و آيندگان برايت بگويم: محمّد بن على بن حسين عليهم السلام برايم حديث كرد و فرمود: چون حسين عليه السلام آماده رفتن به كوفه شد ، ابن عبّاس ، خدمت وى رسيد و او را به خدا و حقّ خويشاوندى سوگند داد كه به اين سفر نرود تا مبادا آن كسى كه در طَف (كربلا) كشته مى شود ، او باشد. امام به او فرمود: من به قتلگاه خود ، از تو آگاه ترم و من ، از دنيا ، جز مفارقت آن را نمى خواهم. اى پسر عبّاس! آيا داستان امير مؤمنان و دنيا را برايت نگويم؟! ابن عبّاس گفت: چرا . به جانم سوگند كه دوست دارم ماجراى آن را برايم بازگويى. پدرم فرمود: على بن حسين عليهماالسلام گفت: از ابا عبد اللّه [حسين] عليه السلام شنيدم كه مى فرمايد: امير مؤمنان عليه السلام برايم گفت: من در يكى از باغ هاى فدك كه به فاطمه عليهاالسلام رسيده بود ، [١] با بيل مشغول كار بودم كه ناگهان ، زنى سرزده بر من درآمد. با ديدن جمال او ، قلبم از جا كَنده شد. او را شبيه بُثَينه [٢] دختر عامر جُمَحى ـ كه از زيباترين زنان قريش بود ـ ديدم. آن زن به من گفت: اى پسر ابو طالب ! دوست دارى با من ازدواج كنى تا تو را از اين بيل ، بى نياز گردانم و گنجينه هاى زمين را به تو نشان دهم كه تا زنده اى ، خودت و پس از تو بازماندگانت ، پادشاهى كنيد؟ به او گفتم : «تو كه هستى تا تو را از خانواده ات خواستگارى كنم؟» . گفت: من ، دنيايم. گفتم: «برو و شوهرى جز من بجوى» . سپس بيلم را برداشتم و با خود ، اين ابيات را برخواندم: آن كه دنياى دون فريبش داد ، ناكام مانْد/ ودنيا اگر نسل هايى را هم بفريبد، كسى نيست كه بخشندگى كند. دنيا در چهره زيباى بُثينه نزد ما آمد/ و جمالش به سان همو مى نمود . گفتمش: كسى ديگر را بفريب كه من/ از دنيا روى گردانيده ام و نادان نيستم . مرا چه به دنيا؛ زيرا كه محمّد/ در ميان آن تخته سنگ ها آرميده است . گيرم كه دنيا گنج ها و مرواريدهاى خود/ و دارايى هاى قارون و مُلك قبايل را به من دهد ، آيا نه اين است كه همه اينها از بين رفتنى اند/ و از گنجورانشان مى خواهند كه بخشش كنند؟! پس، جز مرا بفريب كه مرا/ ملك و عزّت و بخشش تو رغبتى نيست . نفس من به آنچه روزى اش شده ، قانع است/ اى دنيا! برو كار خويش را با غائله جويان پى گير . من از خداوند، آن روز كه ديدارش كنم، مى ترسم/ و از عذاب هميشگى و پايدار ، بيمناكم . آرى! امير مؤمنان از دنيا رفت ، در حالى كه حقّ احدى را به گردن نداشت و خداوند را در حالى ديدار كرد كه مورد پسند او بود و هيچ ملامت و نكوهشى متوجّهش نبود. سپس امامانِ پس از او ، به او اقتدا كردند كه خبرش به شما رسيده است. خويشتن را به كمترين پَلشتىِ دنيا نيالودند. درود بر همگى آنان باد و جايگاهشان نكو باد ! [٣]
[١] فدك: روستايى از روستاهاى متعلّق به يهود است كه تا مدينه ، دو روز و با خيبر ، كمتر از يك منزل راه فاصله دارد و از غنايمى بود كه خداوند به پيامبرش بخشيد. به اين دليل به پيامبر خدا تعلّق گرفت كه توسّط ايشان و امير مؤمنان فتح شد و كسى ديگر در فتح آن دخالت نداشت. لذا كلمه «فَى ء» از آن برداشته و نام «انفال» بر آن نهاده شد. چون آيه «وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُو» (اسراء : آيه ٢٦) يعنى فدك را به فاطمه عليهاالسلام بده، نازل شد، پيامبر خدا ، آن را به فاطمه عليهاالسلام داد و تا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت همچنان در اختيار فاطمه او بود و بعد به زور از ايشان گرفته شد (مجمع البحرين: ج٣، ص١٧٠ «فدك»).[٢] در متن عربى : «ثَنِيّة» آمده كه براساس متن بحارالأنوار ، آن را اصلاح كرديم.[٣] در بحار الأنوار آمده است: كيدرى ، پس از شرح اين سخن امير مؤمنان به همّام در وصف پرهيزگاران كه: «دنيا آنان را خواست ؛ امّا آنان دنيا را نخواستند» ، مى گويد: از مكاشفات امير مؤمنان ، روايتى است كه امام صادق عليه السلام از پدرانش عليهم السلام نقل مى كند ـ شارح آن حديث را نزديك به آنچه گذشت نقل مى كند ـ وسپس مى گويد: اين است معناى فرمايش او كه: «دنيا آنان را خواست ؛ امّا آنان دنيا را نخواستند» (بحار الأنوار : ج ٧٣ ص ٨٣ ح ٢٤٦).