دنيا و آخرت از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٩
٢ / ٨
بى ارزش تر از كفش وصله دار
٥٠٦.نهج البلاغة ـ به نقل از ابن عبّاس ـ : در ذى قار ، بر امير مؤمنان عليه السلام در آمدم كه مشغول وصله كردن كفش خويش بود. به من فرمود: «اين كفش ، چند مى ارزد؟» . گفتم: ارزشى ندارد! فرمود: «به خدا سوگند كه اين كفش در نزد من ، محبوب تر از فرمان روايى بر شماست ، مگر آن كه حقّى را به پا دارم ، يا باطلى را از ميان بردارم».
٥٠٧.الإرشاد: چون امير مؤمنان عليه السلام ره سپار بصره شد، در رَبَذه فرود آمد. در آن جا آخرين گروه حاجيان به ديدار امام عليه السلام آمدند و در خيمه ايشان جمع شدند تا از سخنان ايشان چيزى بشنوند. ابن عبّاس مى گويد: من نزد امام عليه السلام آمدم و ديدم لنگه كفشى را مى دوزد . گفتم: پرداختن به اصلاح كار ما ، لازم تر از اين كارى است كه مى كنيد! امام عليه السلام به من چيزى نگفت ، تا آن كه كفشش را وصله كرد و آن را كنار لنگه ديگرش گذاشت و آن گاه فرمود: «اين را قيمت بگذار». گفتم: قيمتى ندارد! فرمود: «يك چيزى بگو!». گفتم: دِرهمِ شكسته اى [ ، اگر بيرزد] . فرمود: «به خدا سوگند كه اين جفت كفش ، در نزد من ، محبوب تر از اين فرمان روايى بر شماست ، مگر آن كه حقّى را به پا دارم ، يا باطلى را از ميان بردارم».