احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ١٤٨ - بخش دوازدهم مناظرات حضرت باقر
حركت ما پيكى را فرستاده بود كه در تمام شهرهاى بين راه ما اطلاع دهند به ما چيزى از خوراكى ندهند و اجازه فرود آمدن نيز ندهند تا از گرسنگى بميريم. به هر منزلى كه مىرسيديم ما را طرد مىكردند، بالاخره خوراكى ما تمام شد تا رسيديم به مدين شعيب. درب دروازه را بسته بودند. پدرم بر فراز كوهى رفت كه مشرف به شهر و محل مرتفعى بود. اين آيه را قرائت كرد وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.
بعد صدا را بلند نموده فرمود به خدا قسم من بقية الله هستم. به پيرمردى كه در آنجا بود جريان ورود ما و وضعمان را اطلاع دادند. پيرمرد را خدمت پدرم آوردند با غذا و خوراكى زياد و از ما پذيرائى شايانى كردند. اما فرماندار دستور داد دست و پاى پيرمرد را بستند تا او را پيش عبد الملك ببرند. چون خلاف فرمان او را انجام داده.
امام صادق ٧ فرمود من خيلى غمگين شدم و گريه كردم. پدرم فرمود پيرمرد را از طرف عبد الملك گزندى نخواهد رسيد او در اولين منزل كه رهسپار مىشوند از دنيا خواهد رفت. از مدين كوچ كرديم و با سختى تمام به مدينه رسيديم.
فروع كافى جلد ٢ صفحه ١٥٤.
ابو حمزه ثمالى گفت در مسجد پيامبر ٦ نشسته بودم. مردى وارد شد و سلام كرد. پرسيد تو كيستى؟ گفتم مردى از اهالى كوفه هستم. پرسيد چكار دارى؟ گفت تو ابى جعفر محمد بن على ٧ را مىشناسى؟ گفتم آرى.
چه كار دارى با او؟ گفت چهل سؤال آماده نمودهام تا از او بپرسم كه هر كدام صحيح بود عمل كنم و هر چه ناصحيح بود واگذارم.
گفتم تو تميز بين حق و باطل مىدهى؟ گفت آرى. گفتم پس چه احتياجى به او دارى در صورتى كه خودت تميز بين حق و باطل بدهى؟ گفت شما كوفيها تاب و توان نداريد. هر وقت حضرت باقر را ديدى به من اطلاع بده. هنوز سخنش تمام نشده بود كه امام باقر ٧ تشريف آورد. اطراف آن جناب را خراسانيان و چند نفر ديگر گرفته بودند كه از مناسك حج مىپرسيدند. امام در جاى خود