احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ١٤٧ - بخش دوازدهم مناظرات حضرت باقر
اول سؤالهاى نصرانى زيادتر از اين روايت است ولى اول مىپرسد اهل بهشت كه در آنجا غذا مىخورند و از نعمتهاى بهشت استفاده مىنمايند آيا چيزى كم مىشود؟
فرمود نه. گفت نظير آن در دنيا چيست؟ فرمود: مگر از تورات و انجيل و زبور و فرقان استفاده نمىكنند و چيزى از آن كاسته نمىشود در آخر سؤالها پيرمرد غش مىكند. امام ٧ از جاى حركت مىنمايد و از دير خارج مىشود اما متعاقب آن چند نفر از دير خارج مىشوند و مىگويند رئيس ما شما را مىخواهد.
حضرت باقر مىفرمايد ما به او كارى نداريم اگر او به ما كارى دارد بيايد اينجا.
برگشتند و پيرمرد را آوردند. گفت پسر اسم شما چيست؟ فرمود محمد است. گفت تو محمد پيامبرى؟ فرمود نه من پسر دختر اويم. گفت اسم مادرت چيست؟ جواب داد فاطمه. گفت پدرت چه نام داشت؟ فرمود على. گفت تو پسر اليا بعبرانى و على بعربى هستى؟ گفت آرى. پرسيد پسر شبر يا شبيرى؟ جواب داد من پسر شبيرم.
پير مرد گفت اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و گواهى مىدهم كه جدت محمد ٦ رسول الله است.
بعد كوچ كرديم تا رسيديم به شام و نزد عبد الملك. او از تخت به زير آمد و به استقبال پدرم شتافت و گفت سؤالى برايم پيش آمده كه علماء جواب آن را ندانستهاند. بگو ببينم وقتى اين امت امام واجب الاطاعه خود را بكشند چه عبرتى خداوند به آنها نشان مىدهد؟ پدرم فرمود در چنين موقعى سنگى را بر نمىدارند مگر اينكه زيرش خون تازه مىجوشد. عبد الملك سر پدرم را بوسيد گفت راست گفتى روزى كه پدرت على بن ابى طالب از دنيا رفت بر در خانه پدرم مروان سنگ عظيمى بود. دستور داد سنگ را بردارند. زير آن خون تازه مىجوشيد. من خودم نيز حوض بزرگى در باغم داشتم كه اطراف آن را سنگ سياه كار گذاشته بودم دستور دادم آن سنگهاى سياه را بردارند و سنگ سفيدى بجايش بگذارند. در آن روز حضرت حسن ٧ را شهيد كرده بودند و ديدم از زير سنگ خون تازه مىجوشد.
عبد الملك به پدرم پيشنهاد كرد پيش ما مىمانى با عزت و احترام يا بر مىگردى؟ پدرم فرمود برمىگردم كنار قبر جدم. اجازه بازگشت داد. جلوتر از