احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ١٠ - بخش اول احتجاج امير المؤمنين
آن قرار داد. گفت صد تا چيست؟ فرمود اجل حضرت داود شصت سال بود چهل سال آدم به او از عمر خودش بخشيد هنگام مرگ آدم كه رسيد انكار نمود فرزندان آدم نيز انكار مىنمايند.
يهودى گفت اى جوان! برايم محمد ٦ را چنان توصيف كن گويا او را مىبينم تا هم اكنون به او ايمان آورم. امير المؤمنين ٧ در گريه شد و فرمود اندوه مرا سخت به هيجان درآوردى. فرمود عزيزم پيامبر چهرهاى گشاده داشت، ابروان بهم پيوسته، چشمهاى درشت و سياه و گونههائى نرم، دماغى كشيده داشت، مويهاى سينهاش نرم بود و محاسنى انبوه داشت، دندانهائى سفيد و گردنى چون نقره خام. مويهايى چند بر سينه تا ناف داشت بهم پيچيده كه چون شاخه كافور بود و در پيكرش جز اين موى نبود. نه خيلى بلند قد و نه بسيار كوتاه قد بود وقتى با مردم راه مىرفت نورش آنها را فرا مىگرفت وقتى راه مىرفت گويى سنگ بر مىكند و يا از سراشيبى پائين مىآيد (شايد كنايه از تند رفتن باشد) استخوانهاى قدمش مدوّر و گرد بود و قدمهاى لطيف داشت ميان باريك بود عمامهاش سحاب نام داشت و شمشيرش ذو الفقار و قاطرش دلدل و الاغش يعفور و شترش عضباء و اسبش لزاز و عصايش ممشوق از همه به مردم مهربانتر بود و رئوفترين اشخاص به مردم، ميان شانهاش مهر نبوت بود كه بر آن دو جمله نوشته بود سطر اول
لا اله الا الله
سطر دوم
محمد رسول الله ٦
اين بود صفات پيامبر ٦.
آن دو يهودى گفتند ما گواهى به يكتائى خدا و رسالت محمد مصطفى ٦ و جانشينى شما مىدهيم مسلمان شدند و ملازم امير المؤمنين ٧ بودند و در جنگ جمل به خدمتش افتخار داشتند و با آن جناب به بصره آمدند در جنگ جمل يكى از آن دو شهيد شد و ديگرى تا جنگ صفين بود و در آن جنگ او نيز شهيد شد.
در خبر ديگرى كه از خصال نقل مىشود به اختصار بعضى از سؤالها جوابش بصورت ديگرى داده شده كه به چند قسمت آن اشاره مىشود.
دو تا مىفرمايد يعنى دو خدا نگيريد لا تَتَّخِذُوا إِلهَيْنِ اثْنَيْنِ در مورد سه و