ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٦٤ - (٨٧٣) كسانى كه با خلافت ابى بكر مخالفت كردند دوازده تن بودند
روشن گردد، آنگاه كه به گور در آيى در آنجا همان را دريابى كه به دست خويش پيش خود باز فرستادى، هر گاه به حق باز گردى و با اهل امامت دادگرى پيشگيرى و خود را به ايشان برگزارى اين كار روزى انگيزه نجات تو گردد. ما شنيدهايم تو نيز شنيدهيى با اين همه چرا خداى را در باره خود در نظر ندارى؟.
و آنگاه مقداد بن اسود برخاست و گفت: اى ابا بكر خود را اندازه گير و به دست را ميان دو انگشت خويش همى سنج و اندازه خويش را بدان و اندر سراى خود نشين و بر گناه مىگرى كه اين شيوه براى تو تندرستتر است در زندگى، كار خلافت را به آنكه خدا و پيامبر معين كردهاند بازگردان جهان را پشتيبان خويش مگردان و اين مردمان كه گرد ترا گرفتهاند ترا فريب ندهند، به همه حال از جهان خواهى رفت، و ترا به كارهايى كه كردهيى كيفر دهد، تو دانى كه اين خلافت از آن عليست، هر گاه پذيرفته باشى بارى من اندرز و پند را به جاى آوردم.
و آنگاه بريده اسلمى برخاست و گفت: اى ابا بكر آيا فراموش كردى يا خويشتن را به فراموشى سپردى يا فريب انديشههاى خود را خوردى، ياد دارى كه پيامبر به ما فرمان داد به على به عنوان امير مؤمنان درود فرستيم، از خداى خود بيمناك باش و خويشتن را درياب پيش از آنى كه نتوانى دريافتنى، جان خود را از نابودى برهان، و اين كار خلافت را به كسى كه شايسته است بسپار، در گمراهى مپوى، و از راه تاريك باز گرد، من آنچه شرط اندرز بود به تو گفتم، هر گاه بپذيرى كامياب گردى و در جاويدان خرم باشى.
و آنگاه عبد اللَّه بن مسعود برخاست و گفت: اى مردم قريش شما دانيد. نيكان شما نيز دانند كه دودمان پيامبر شما به پيامبر از شما نزديكتراند هر گاه شما براى خويش با پيامبر مدعى خلافت هستيد و گوييد ما در اسلام سابقهدار هستيم، خاندان پيامبر از شما سابقهدارتر هستند و به پيامبر نزديكتر، پس پيامبر على خداوندگار خلافت است، آنچه را خداى جهان براى وى گردانيده به دست وى دهيد تا به سرانجام زيان بارى افكنده مشويد.
و آنگاه عمار ياسر برخاست و گفت: اى ابا بكر حقى را كه خدا براى ديگران نهاده به خويشتن ويژه مگردان، نخستين كس مباش كه پيامبر را در باره دودمان نافرمانى كرده باشى، حق را با خداوند آن بسپار و بار خويشتن را سبك گردان، با پيامبر نوعى رو به روى شو كه از تو خشنود باشد و نزد خدا سرافراز باشى.
و آنگاه خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين برخاست و گفت: اى ابو بكر تو ندانى كه پيامبر گواهى مرا تنها پذيرفت و گواه ديگرى را با من نخواست؟ ابو بكر گفت دانم. خزيمه گفت: من براى خدا گواهى دهم كه شنيدم پيامبر مىگفت: خاندان من ميان حق و باطل را جدا كنند و ايشان پيشوايانى هستند كه از آنان پيروى شود.
و آنگاه ابو الهيثم بن تيهان برخاست و گفت: اى ابا بكر من گواه هستم كه پيامبر براى سخنرانى ايستاد و على را بلند گردانيد، انصار گفتند: او را براى خلافت بلند كرده. برخى گفتند: او را براى آنكه مردمان بشناسند هر كه را پيامبر سر كار ويست على نيز سر كار ويست بلند كرده. آنگاه پيامبر گفت: اى مردمان بدانيد كه خاندان من اختران زمين هستند، ايشان را پيش داريد و كسى بر اينان پيش مگيرد.