ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٩٩ - (١٠٠٧) ادامه روايت
از در سفيد كه هفتاد هزار در دارد، جايگاه من و تو در آنجاست.
چهل و سوم- پيامبر گفت: خدا دوستى مرا در دل مؤمنان ثابت كرده و دوستى ترا نيز در دل ايشان پاى بر جا ساخته و نيز دشمنى من و ترا در دل دشمنان و منافقان ثابت داشته، ترا فقط مؤمن پرهيزكار دوست دارد و جز منافق كافر كسى ترا دشمن ندارد.
چهل و چهارم- از پيامبر شنيدم كه مىگفت: در عرب كسى ترا دشمن ندارد مگر آنكه زنا زاده باشد و در عجم آنكه شور بخت و از زنان جز آنكه در پس حيض بيند.
چهل و پنجم- پيامبر مرا با چشم دردى كه داشتم نزد خود خواند و با آب دهان خود آن را بهبودى بخشيد.
و گفت: خدايا گرمى وى را سرد ساز و سردى او را گرم گردان. از آن زمان تا كنون ديگر چشم من درد نكشيده.
چهل و ششم- پيامبر به ياران و اعمام خود دستور داد در سراهاى خود را از سوى مسجد ببندند ليك در سراى مرا باز گذارد و به فرمان خدا. اين كار فقط براى من بود.
چهل و هفتم- پيامبر هنگام وصيت خود به من گفت: كه وامهاى مرا بپرداز، وعدههايى كه دادهام برآور. گفتم: مىدانى كه من خواستهيى ندارم، گفت: خدا ترا يارى كند، خدا همه را بر من آسان گردانيد چنان كه وامها و وعدههاى او را ادا كردم و آنها حدود هشتاد هزار رسيد و آنچه ماند، به فرزند خود حسن گفتم پس از مرگ من بپردازد.
چهل و هشتم- پيامبر روزى به سراى من آمد، من سه روز بود كه چيزى نخورده بودم. گفت: اى على چيزى دارى؟ گفتم: سوگند به كسى كه ترا پيامبرى داد سه روز است من خود و همسرم و فرزندان من چيزى نخوردهايم. به فاطمه گفت: برو در خانه بنگر چيزى هست بياور. گفت: اكنون در اندرون بودم چيزى نبود. گفتم: من بروم بنگرم. گفت: بنام خدا برو رفتم، ديدم طبقى از خرماى تازه و كاسهيى آبگوشت نان خورد كرده در پهلوى آنست، آنها را پيش نهادم. پرسيد آنها را كه آورد؟ گفتم مىدانم، گفت:
آورنده آن را وصف كن: گفتم: سرخى و سبزى و زردى داشت. گفت: اينها رنگهاى بال فرخ سروش است كه شرابههاى از مرواريد و ياقوت دارد. از آن آبگوشت خورديم تا سير شديم، اين كرامت از ميان ياران پيامبر به من ويژه شد.
چهل و نهم- خدا پيامبر را به پيامبرى اختصاص داد و مرا به وصايت، آنكه مرا دوست دارد خوش بخت است. در قيامت با پيامبران برانگيخته گردد.
پنجاهم- پيامبر هنگامى كه سوره براءت را با ابى بكر فرستاد كه براى مشركان فرو خواند فرخ سروش به پيامبر گفت: خدا مىگويد اين را يا تو به مشركان برخوان يا كسى كه از خويشان تو باشد. از اين رو مرا به اشتر عضباء كه از آن او بود نشانيد من ابا بكر را در ذو الخليفه دريافتم و گرفتم اين نيز از اختصاصات من است.