ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٩٤ - (١٠٠٥) ادامه روايت
در ولايت تو در آيد در درى آمده كه خدا فرمان داده.
بيست و يكم- از پيامبر شنيدم كه مىگفت: من شهرستان دانش هستم و على در آن است كه هرگز به شهرستان نمىتوان در آمد مگر از در آن. آنگاه گفت: اى على تو به زودى پيمان مرا نگاهدارى مىكنى و بر سيرت من نبرد كنى و پيروان من با تو سركشى خواهند كرد.
بيست و دوم- از پيامبر شنيدم كه مىگفت: خدا دو فرزند من حسن و حسين را از نورى بيافريده كه به تو و فاطمه ارزانى داشته. ايشان چون دو گوشواره باشند كه به گوش جنباناند تابش آنان هفتاد مقابل تابش كشتهشدگان راه خداست. اى على خدا به من مژده داده كه ايشان را چنان گرامى بدارد كه كسى را چنين گرامى نداشته مگر پيامبران و فرشتگان را.
بيست و سوم- پيامبر ٦ در زمان حيات خود انگشترين و زره و كمر خود را به من ارزانى داشت و شمشير خود را در ميان من بست در حالى كه همه ياران و عم وى عباس حاضر بودند مرا بدين كرامت ويژه ساخت.
بيست و چهارم- خدا به پيامبر آيه نجوى را فرستاد كه مىگويد: اى گروندگان هر گاه با پيامبر نجوى كنيد پيش از آن صدقه دهيد، من دينارى داشتم آن را به ده درم سيم مبدل كردم و هر گاه كه با پيامبر نجوى مىكردم قبل نجوى كردن درمى صدقه مىدادم، در حالى كه هيچ كدام از پيروان وى نه قبلا و نه بعدا چنين نكرد. تا آيه ديگر رسيد كه مىگويد: آيا بيمناك شديد كه پيش از نجوى خويش صدقه دهيد چون نكرديد خدا به شما ببخشود و گفت: تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ. توبه از گناه است.
بيست و پنجم- من از پيامبر ٦ شنيدم كه مىگفت: پيامبران به بهشت درنيايند تا من نخستين بار درآيم و اوصيا به بهشت در نيايند تا تو نخستين بار درآيى. پيامبر به من گفت: خدا به من مژده داده كه تو اى على سرور اوصيا هستى و دو فرزند تو: حسن و حسين سروران جوانان بهشتاند.
بيست و ششم- برادر من جعفر با دو بال كه از مرواريد و ياقوت و زبرجد ساخته شده در بهشت با فرشتگان پيوسته در پرواز است.
بيست و هفتم- عم من حمزه سرور كشتهشدگان در راه خداست.
بيست و هشتم- پيامبر ٦ گفت كه خدا در باره تو به من مژده داد كه تخلف ندارد مرا پيامبر گردانيد و ترا خليفه من، پس از من تو از پيروان من همان را بينى كه موسى از فرعون ديد. تو بايد شكيبا باشى و ايشان را به خدا واگذارى من دوستان ترا دوست دارم و دشمنان ترا دشمن.
بيست و نهم- از پيامبر شنيدم كه مىگفت: اى على تو خداوند حوضى، فردا كسى جز تو بر آن دست ندارد، گروهى پيش تو آيند و آب خواهند. در پاسخ ايشان گويى: نه و به اندازه ذرهيى ندهم، نااميد بازگردند، چون پيروان من و تو آيند گويى سيراب گرديد و سفيد روى باز گرديد.
سىام- از پيامبر ٦ شنيدم كه مىگفت: فرداى قيامت پيروان من با پنج درفش درآيند. نخستين درفشى كه بر سر حوض كوثر آيد از آن فرعون اين امت است كه معاويه باشد. دوم- سامرى اين امت كه عمرو بن