ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٨٢ - (٩٩٩) حق نمازگزارى، آنست كه بدانى روى به درگاه خدا آوردهيى،
فقط براى خدا به جاى مىآرى تا در قيامت موجب نجات باشد.
و حق فرمان روا آنست كه بدانى تو براى وى وسيله آزمايشى و او به تو گرفتار است چون كه خدا وى را بر تو فرمانروايى داده. تو بايد خويشتن را در معرض خشم وى در نياورى تا خويشتن را به نابودى نيفكنده باشى و در مظلمه وى شريك مگردى.
و حق آنكه به تو دانش فرا مىدهد آنست كه وى را گرامى دارى و مجلس او را احترام گزارى هنگام استفاده نيك گوش دارى و بر وى اقبال كنى و آواز خويش را بر او بلند مسازى. هر گاه كسى از او پرسشى كرد تو پاسخ مده تا او پاسخ دهد. در محضر وى با كسى خصوصى سخن مگوى، و از كسى نزد وى بد گويى مكن، هر گاه از وى به بدى ياد كرد تو از او دفاع نما و خردههاى وى را پوشيده دار و نيكى او را آشكارا نما، با دشمنان وى همدمى مكن و با دوستان وى دشمنى مورز، هر گاه چنين كنى فرشتگان بر تو گواهى دهند كه دانش براى خدا آموختى نه براى خواهش مردمان.
و حق آنكه خداوندگار توست، آنست كه از وى فرمان بردارى كنى و با وى مخالفت مورزى مگر آنكه ترا به خلاف حق من فرمان دهد، هيچ گاه براى خشنودى مخلوق معصيت خالق را مپسند.
و حق زير دستان كه بر ايشان فرمانروايى مىكنى، آنست كه بدانى ايشان از ناتوانى زير فرمان تو آمدند بر تو واجب است كه با آنان به دادگرى رفتار كنى و در شكنجه اينان مشتاب و خداى را سپاسگزار كه چون تو مخلوقى را بر ديگرى برترى داد.
و حق شاگرد آنست كه بدانى ترا سرپرست ايشان گردانيده در دانشى كه به تو داده تو نيز بايد به خوشرويى با آنان رفتار كنى و فرا دهى. هر گاه از دانش خويش ايشان را دريغ كنى خدا آبروى دانش ترا از دلها دور سازد.
و حق زن آنست كه بدانى خدا وى را براى آسايش و آرامش تو آفريده و اين نعمتىست از خدا براى تو، پس حق اين نعمت را ادا كن و از خوراك و پوشاك و آنچه نياز وى بدان است كوتاهى مورز و هر گاه نادانى كرد از وى درگذر.
و حق بنده تو آنست كه او آفريده تو نيست، پسر پدر و مادر توست، گوشت و خون وى با تو يكىست، تو و او هر دو را خداى آفريده، تو هيچ چيزى نتوانى براى او آفريد او را دست تو امانت سپرده تا هر نيكى كه توانى با وى به جاى آورى چنان كه خدا به تو نيكى كرده تو نيز با وى نيكى نما.
و حق مادر تو آنست كه بدانى بار ترا تحمل كرد و از نيروى خود ترا خوراك داد و با همه اعضاى خويش ترا نگاهدارى كرد سيرى و نوشيدنى را با گرسنگى و تشنگى خود خريده و براى تو بىخوابى كشيده و ترا از سرما و گرما حفظ كرد تا فرزند وى باشى سپاس خدمت او را هرگز نتوانى چنان كه هست بگزارى.
و حق پدر تو آنست كه بدانى او ريشه توست هر گاه نبود تو نيز نبودى، پدر نعمت اصلى توست، خداى را سپاسگزار كه چنين نعمتى ترا ارزانى داشت تا ترا بزرگ گردانيد.
و حق فرزند تو آنست كه بدانى از تو و وابسته توست بايد غمخوار وى باشى و در راه و رسم خداشناسى