ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٢٨٣ - (١٠٩٣) سليمان بن مهران از امام جعفر بن محمد روايت كرده
ترجمه
(١٠٩٢) بكر بن حبيب از امام محمد باقر ٧ روايت مىكند كه گفت:
پيامبر ٦ در بيمارى مرگ خود گفت: دوست مرا فراخوانيد، عائشه و حفصه پدران خويش را خواندند، پيامبر چون ايشان را بديد روى از ايشان بنهفت، ابو بكر و عمر به دختران خود گفتند: ما را نخواسته، در جواب گفتند: ما ندانستيم شما را خواسته، بعدا على را آواز دادند بيامد. پيامبر او را به خود چسبانيد چنان كه سينه به سينه شدند، در گوش وى سخنها گفت كه هزار حديث مىشد و براى هر حديثى هزار باب.
ترجمه
(١٠٩٣) سليمان بن مهران از امام جعفر بن محمد روايت كرده
و او از پدر خود محمد بن على از پدر خود على بن الحسين، از پدر خود حسين بن على از پدر خود على بن ابى طالب، كه گفت: چون پيامبر را مرگ در رسيد مرا خواند چون به خدمت رسيدم، گفت: اى على تو وصى من هستى و خليفه من بر دودمان من و پيروان من، در زندگى من و بعد از مرگ من، دوست تو دوست من است و دوست خدا و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدايست. اى على منكر ولايت تو بعد از من منكر رسالت من است در زندگانى من زيرا تو از منى و من از تو سپس مرا به خود نزديك گردانيد پس هزار باب از دانش به من گفت، كه از هر بابى هزار باب گشوده گردد.