ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٧٢ - (٩٩٦) على گفت
او را عباس و حمزه نزد پيامبر خدا آمدند و گفتند ما را بيرون كردى و او را در مسجد جاى دادى؟. گفت: من از پيش خود شما را بيرون نكردم بلكه خدا بيرون كرد و او را جاى داد. خدا به موسى ٧ وحى فرستاد كه مسجد پاكيزهيى بر پاى كن و خود و هارون با دو فرزند هارون در آنجاى كن. خدا به من نيز وحى كرد كه مسجد پاكى بساز و خود با على و پسران على در آن جاى گزين؟. گفتند: نه. باز گفت: در ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر در باره وى گفته باشد: حق با عليست و على با حق است از يك ديگر جدا نگردند تا در سر حوض به من رسند؟. همه گفتند: نه. در شما كسى جز من هست كه با جان خود پيامبر را نگاهداشته باشد زمانى كه مشركان قريش آمدند و مىخواستند او را بكشند من در بستر وى خفته بودم، پيامبر به نهانى به غار ثور رفت، مشركان به گمان آنكه وى در بستر خويش خفته، هجوم آوردند، چون دريافتند كه او نيست بلكه پسر عم ويست از من پرسيدند كه محمد كجاست؟. گفتم: ندانم، آن اندازه مرا زدند كه نزديك بود مرا بكشند؟. گفتند: نه. (مترجم): از زبان على در گفتگوى وى با اخ اليهود در اين كتاب مفصلا نوشته شده مىگويد:
من در مقابل مشركان آن شب شمشير كشيدم و ايشان را تار و مار كردم، اما اين جا مىگويد: مرا آن اندازه زدند كه نزديك بود مرا بكشند. معلوم نشد كدامين درست است؟ ظن غالب آن است كه اين دو قضيه را كسانى پرداختهاند و به حضرت على ٧ نسبت دادهاند و اللَّه اعلم.
باز على گفت: شما را به خدا سوگند در شما كسى هست جز من كه پيامبر ٦ چنان كه به من گفت: به وى گفته باشد: خدا در باره ولايت على ٧ به من دستور داد ولايت و دوستى وى ولايت و دوستى من است، ولايت من ولايت خداى من است. اين پيمانىست كه خدا با من بسته است و به من دستور داده كه به مردمان برسانم شنيديد؟ گفتند: آرى همه شنيديم. گفت: اكنون در شما كسىست به زبان گويد شنيدم ليك مردمان را به دوش خود سوار كند و با على دشمنى كند. پرسيدند اى پيامبر ما را از آن آگاه ساز.
گفت: خدا مرا فرمان داده كه از ايشان روى بگردانم، شما بسنده كنيد به آنچه در دل خويش نسبت به على ٧ درمىيابيد؟. گفتند: نه. شما كسى جز من مىشناسيد كه به رسم مبارزه نه تن از درفش داران بنى عبد الدار را كشته باشد، پس از كشته شدن ايشان، (صواب حبشى) بنده آنان به ميدان آمده، بانگ بر آورد كه به خدا سوگند به خون سرور خود جز محمد كسى را نخواهم كشت. مانند اشتر كف به لب آورده دو ديده وى بسان دو جام از خون سرخ شده بود همگان از وى ترسيدند من پيش راندم مانند كاخ بلندى بود دو ضربت ميان من و او رد و بدل شد، من او را از كمر دو نيم كردم نيمى از وى به سر دو پاى مانده بود. چنان كه مسلمانان به وى همى نگريستند و مىخنديدند؟. همه گفتند: نه. شما كسى جز من شناسيد كه از مشركان عرب به اندازه من كشته باشد؟. همه گفتند: نه. شما جز من كسى را شناسيد كه به ميدان عمرو بن عبد ودّ آمد و مبارز خواست، شما همه بيمناك بوديد من بودم كه برخاستم. پيامبر ٦ گفت: اى على كجا مىروى؟ گفتم:
به عزم كشتن اين فاسق. گفت: اين عمرو بن عبد ودّ است. گفتم: اى پيامبر خدا هر گاه او عمرو بن عبد ودّ است من نيز على بن ابى طالب هستم اين سخن را سه بار گفت، من همين را پاسخ دادم.