اخلاق اسلامى مبانى و مفاهيم - عليزاده، مهدى - الصفحة ٤٧ - ٢ مقصد رشد و ارزش انسان در حيات اجتماعى
همين كميل آنگاه كه از جانب امام به كارگزارى شهركى به نام هيت گمارده مىشود، در دفع سپاهيان دشمن- كه از حوزه مأموريت او گذشتند و به تاراج مسلمانان پرداختند- ناكام مىماند و مورد اعتراض و گلايه امام (ع) قرار مىگيرد.[١]
در ميان كارگزاران على (ع) زياد بن سميه نيز حضور دارد. زياد چون پدرى شناخته شده نداشت و حرامزاده مسلّم بود، زياد بن ابيه (فرزند پدرش) يا ابنسميه[٢] خوانده مىشد، تا آنكه معاويه در حكومت خود او را برادر خويش و زياد بن ابىسفيان خواند.[٣] او گرچه در اداره امور مملكت بسيار كارآمد و توانا بود، بهجهت خيانتهاى بسيار هرگز مورد اعتماد امام (ع) قرار نگرفت و بارها از سوى حضرت توبيخ و ملامت شد.[٤]
[١] - أمّابَعدُ فَإنّ تَضييعَ المَرءِ ما وُلّي وَ تَكلُّفَهُ ما كفِي لَعَجزٌ حاضِر وَ رَأي مُتَبّر ... فَقَد صِرتَ جسراً لِمَن أَرادَ الغارةَ مِن اعدائِك عَلي اوليائِك، غَيرَ شَديدِ المنكبِ وَ لا مُهيبِ الجانبِ، وَ لا سادٍ ثغرةً وَ لا كاسرٍ لِعَدوٍ شَوكةً وَ لا مُغنٍ عَن أهلِ مِصرِهِ وَ لا مُجزٍ عَن أميرِهِ؛ اما بعد، واگذاردن آدمى آنچه برعهده دارد و عهدهدار شدن او كارى را كه بردوش ديگرى است، ناتوانياى است آشكار و انديشهاى است تباه ... تو پلى شدهاى تا از دشمنانت هركه خواهد، از آن بگذرد و بر دوستانت غارت برد. نه قدرتى دارى كه با تو بستيزند و نه از تو ترسند و از پيشت گريزند و نه مرزى را توانى بست و نه شوكت دشمن را توانى شكست و نه نياز مردم شهر را برآوردن توانى و نه توانى امير خود را راضى گردانى.( همان، نامه ٦١.)
[٢] - سميه كنيز حارث بن كلده ثقفى، پزشك عرب بود.
[٣] - در تاريخ آمده است كه عمر در زمان حكمرانى خود، زياد را براى اصلاح كار يمن فرستاد. او چون بازگشت، در مجلس وى خطابهاى بسيار زيبا ايراد كرد. امامعلى( ع)، ابوسفيان و عمروعاص نيز در آن مجلس بودند. عمروعاصگفت: آفرين بر اين جوان! اگر از قريش بود، عرب را اداره مىكرد. ابوسفيان گفت: قريشى است و من ميدانم از كيست. على( ع) پرسيد: از كه؟ گفت: از من. من در جاهليت با مادرش زنا كردهو او را در رحم مادرش نهادهام.( درباره زياد بن سميه بنگريد به: همان، نامه ٢٠، ٢١ و ٤٤ و حكمت ٤٧٦؛ ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، نامه ٤٤.)
[٤] - وَإِنّي اقسِمُ باللهِ قَسَماً صادِقاً لَئِن بَلَغَني انّك خُنتَ مِن فَيءِ المُسلِمينَ شَيئاً صَغيراً او كبيراً، لاشُدَّنَّ عَلَيك شِدّةً تَدَعُك قَليلَ الوَفرِ، ثَقيلَ الظّهرِ، ضَئيلَ الأَمرِ؛ به خدا سوگند مىخورم! سوگندى راستين كه اگر مرا خبر رسد كه در اموال مسلمانان كم يا زياد خيانت كردهاى، چنان بر تو سخت گيرم كه اندكمال مانى و درمانده به هزينه عيال، و خوار و پريشان احوال.( نهجالبلاغه، نامه ٢٠.)
استَعمِلِ العَدلَ وَ احذَرِ العَسفَ وَ الحَيفَ، فَانَّ العَسفَيعودُ بالجَلاءِ وَ الحَيفُيدعو الَي السّيفِ؛ به عدالت عمل كن و از ظلم و ستم بپرهيز كه ستم مردم را به آوارگى وادارد و بيدادگرى شمشير را در ميان آورد.( همان، حكمت ٤٧٦.)