اخلاق اسلامى مبانى و مفاهيم - عليزاده، مهدى - الصفحة ٤٦ - ٢ مقصد رشد و ارزش انسان در حيات اجتماعى
در ميان كارگزاران دولت علوى با سه شخصيت متفاوت روبهروييم: يكى مالك اشتر نخعي كه از سويى توان مديريت بسيار بالا و قدرت جسمى و فكرى و روحى عظيمى دارد و از سوى ديگر در مراتب بالاى ايمان و ولايت و معنويت جاى گرفته است. بدين جهت، او هم در حيات فردى و هم در حيات اجتماعى مورد رضايت كامل امام على (ع) است؛ آنگونه كه حضرت از داشتن چنين نيرويى بهشدت راضي است و در واگذارى امور حكومت به او دلآرام و آسودهخاطر است.[١]
دومين فردكميل بن زياد، يار تنهايى اميرمومنان (ع) و ظرف معارف سنگين علوي است. وياز ايمان و فضايل انسانى اندوختهاى بس عظيم دارد و همراز و انيس حجت حق است.[٢]
[١] - فَانّه مِمَّن لايخافُ وَهنُه وَ لا سَقطَتُه وَ لا بَطؤُهُ عَمّا الاسراعُإليهِ احزَم وَ لا إسراعُهُ الي ما البُطءُ عَنهُ أمثَل؛ مالك را نه سستى است و نه لغزش.[ او] نه كندى[ كند] آنجا كه شتاب بايد و نه شتاب بگيرد، آنجا كه كندى شايد.( نهجالبلاغه، نامه ١٣.)
عَبداً مِن عِبادِ اللهِ لا ينامُ أيامَ الخَوفِ وَ لا ينكل عَنِ الاعداءِ ساعاتِ الرّوعِ. أشدُّ عَلَي الفُجّارِ مِن حَريقِ النّارِ وَ هُوَ مالك بنُ الحارثِ أخو مذحج ... فَانَّهُ سَيفٌ مِن سُيوفِ اللهِ لا كليلُ الظُّبة و لا نابي الضّريبةِ ... فَانَّهُ لايقدمُ و لايحجمُ وَ لايؤَخّرُ وَ لايقَدّمُ الا عَن أمري وَ قَد آثَرتُكم بهِ عَلي نَفسي لِنَصيحَتِهِ لَكم وَ شِدَّةِ شَكيمَتِهِ عَلي عَدُوّكم؛ بندهاى است از بندگان خدا كه در روزهاى بيم نخوابد و در ساعتهاى ترس از دشمن روى برنتابد؛ بر بدكاران از آتش سوزان تندتر است. او مالك پسر حارث مذحجى است ... او شمشيرى از شمشيرهاى خداست كه نه تيزى آن كند شود و نه ضربت آن بياثر بُوَد ... نه بر كارى دليرى كند و نه بازايستد و نه پس آيد و نه پيش رود، جز زمانى كه من او را امر نمايم. در فرستادن او من شما را بر خود ترجيح دادم؛ چه او را خيرخواه شما ديدم و سرسختى او را برابر دشمنانتان پسنديدم.( همان.)
مالِك و ما مالِك! لَو كانَ جَبَلًا لَكانَ فَنداً وَ لَو كانَ حَجَراً لَكانَ صَلداً، لايرتَقيهِ الحافِر وَ لايوفي عَلَيهِ الطائر؛ مالك! مالك چه بود؟ به خدا اگر كوه بود، كوهى بود از ديگر كوهها جداافتاده و اگر سنگ بود، سنگى بود خارا كه سُم هيچ ستور به ستيغ آن نرسد و هيچ پرنده بر فراز آن نپرد!( همان، حكمت ٤٤٣.)
هنگامى كه خبر رحلت مالك به حضرت رسيد، اندوهناك و متأثر گشت و فرمود:« عَلَي مِثْلِ مَالِك فَلْتَبْك الْبَوَاكي وَ هَلْ مَرْجُوٌّ كمَالِك؟ وَ هَلْ مَوْجُودٌ كمَالِك؟؛ گريهكنندگان بر مانند مالك بايد گريه كنند و آيا اميدبخشى مانند مالك هست؟ آيا كسى مانند او وجود يافته است؟»( ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج ٦، ص ٧٧.)
ونيز فرمود:« هَلْ قَامَتِ النِّسَاءُ عَنْ مِثْلِ مَالِك؟ ... لَا أَرَي مِثْلَهُ بَعْدَهُ أَبَدا؛ آيا زنان مانند او خواهند آورد؟ ... پس از او مانند او را نخواهم ديد.»( محمد بن محمد مفيد، الاختصاص، ص ٨١.)
[٢] - على( ع) او را به صحرا مىبرد و با او راز مىگويد:« ها إِنَّ هاهُنا لَعِلماً جَمّاً لَو أصَبتُ لَه حَمَلَة؛ بدان كه در سينه من دانشي است انباشته. كاش حاملاني براي آن مييافتم!»( نهجالبلاغه، حكمت ١٤٧.)