ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٧٢ - احتجاج امام صادق - ع - بر عمريها
مرا- كه مقصود خطاب بوده- پيش خود نگهداشته و از او خواسته است كه او را از زبير باز پس گيرد).
زبير گفت: بايد آن شخص (كه بتو شكايت كرده) نزد من حاضر شود تا من او را بشناسم، چون فردا شد زبير بنزد پادشاه دومة آمد، و چون چشم پادشاه باو افتاد خنديد، زبير گفت: اى پادشاه چرا ميخندى؟
گفت: من گمان ندارم اين مرد را (كه از تو شكايت كرده) مادر عرب زائيده باشد چون بمحض اينكه چشمش بتو افتاد نتوانست خود را نگهدارد و شروع كرد بضرطه دادن.
زبير گفت: پادشاها همين كه من بمكه رفتم خواهش تو را انجام ميدهم، و چون زبير بمكه بازگشت نفيل تمام عشاير قريش را وادار كرد تا بنزد زبير رفتند و از او خواستند تا پسرش خطاب را باو بازگرداند ولى زبير نپذيرفت، تا اينكه بعبد المطلب پناهنده شد و او را واسطه كرد، عبد المطلب گفت: ميان من و زبير ارتباطى نيست (و من با او متاركه كردهام) مگر نميدانيد كه او در باره پسر فلان (يعنى عباس كه داستانش در آخر حديث بيايد) چه كرد؟ ولى شما خودتان بنزد او برويد.
آنها مجددا بنزد زبير رفتند و با او در اين باره سخن گفتند، زبير بديشان گفت: همانا شيطان را در ميان مردم دولت و حكومتى است، و زاده اين مرد زاده شيطان است و من در امان نيستم كه روزى بر سر ما رياست كند، حال كه چنين است او را از در مسجد (الحرام) نزد من بياوريد تا من آهنى را براى او داغ كنم و در چهرهاش خطوطى بعنوان نشانه بكشم و نامهاى هم براى او و پسرش بنويسم كه (اولا) در هيچ مجلسى بالادست ما ننشيند (و ديگر آنكه) بر فرزندان ما امارت و فرماندهى نكند، و (سوم آنكه) در هيچ مالى از ارث و غيره خود را سهيم و شريك ما نداند.
حضرت فرمود: آنان قبول كردند و زبير اين كار را كرد، و در چهرهاش با آهن داغ خط كشيد و نامه را هم نوشت و آن نامه هم اكنون در نزد ما است و من بايشان گفتم: اگر دست كشيديد (كه هيچ) و گر نه آن نامه را بيرون آورم و در نتيجه رسوا گرديد، اين بود كه دست كشيدند.