ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٢٤ - داستان هجرت ابراهيم - ع
باز كن تا ده يك آنچه در آنست بردارم.
ابراهيم عليه السّلام فرمود: چنان فرض كن كه اين صندوق پر از طلا و نقره است و ده يك آن را بگير ولى ما آن را باز نخواهيم كرد، گمركچى امتناع ورزيد و گفت: بناچار بايد باز شود، و ابراهيم عليه السّلام را وادار كرد تا آن را باز كند، و چون سارة كه بحسن و جمال موصوف بود از ميان صندوق پديدار گشت، گمركچى بدو گفت:
- اين زن چه نسبتى با تو دارد؟
- اين زن همسر و دختر خاله من است.
- پس چرا در اين صندوق او را پنهان كردهاى؟
- بخاطر آن غيرتى كه نسبت بدو داشتم كه كسى او را نبيند.
- من دست از تو باز ندارم تا جريان حال تو و اين زن را بپادشاه گزارش دهم، و بدنبال اين سخن كسى را بنزد پادشاه فرستاد و جريان را باطلاع او رسانيد، شاه كسى را فرستاد تا آن صندوق را بنزدش ببردند ابراهيم عليه السّلام فرمود: من تا جان در بدن دارم از اين صندوق جدا نخواهم شد، اين سخن را بپادشاه رساندند و او دستور داد كه خودش را نيز با صندوق بياورند، پس ابراهيم عليه السّلام را با صندوق و اموال ديگرى كه داشت حركت دادند و بنزد شاه بردند.
پادشاه گفت: در اين صندوق را بگشا! ابراهيم عليه السّلام فرمود:
- اى پادشاه همسر و دختر خاله من در اين صندوق است و من حاضرم هر چه را دارم بجاى آن بتو بدهم.
شاه بزور ابراهيم عليه السّلام را وادار كرد تا آن را باز كند و چون چشمش بسارة افتاد نتوانست خوددارى