ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٢٥ - داستان هجرت ابراهيم - ع
كند و سفاهتش بر عقل و خردش چيره شد و دست خود را بسوى سارة دراز كرد، ابراهيم عليه السّلام از آن غيرتى كه داشت روى خود را از آن دو برگرداند (و سر بآسمان بلند كرده) گفت: خدايا دست او را از همسر و دختر خاله من باز دار.
دعاى ابراهيم باجابت رسيد و دست شاه خشك شد كه نه بسارة رسيد و نتوانست آن را بسوى خود باز گرداند، از اين رو بابراهيم عليه السّلام گفت:
- راستى خداى تو با من اين چنين كرد؟
- فرمود: آرى خداى من غيرتمند است و كار حرام (و ناشايست) را خوش ندارد، و هم او بود كه ميان تو و كار حرامى را كه قصد داشتى انجام دهى حائل گشت!.
شاه- از خداى خويش بخواه تا دست مرا بحال نخست بازگرداند و اگر دعايت را پذيرفت من ديگر متعرض همسرت نخواهم شد.
ابراهيم (بدرگاه خداى تعالى دعا كرده) گفت: خدايا دستش را برگردان تا از حرم من خوددارى كند. خداى عز و جل دست شاه را بحال اول بازگرداند، ولى دوباره نگاهى بسارة كرد و (نتوانست خوددارى كند و) دستش را براى بار دوم بطرف سارة دراز كرد، ابراهيم عليه السّلام بخاطر غيرتى كه داشت روى خود را برگردانده گفت: بار الها دستش را از او بازدار. اين بار نيز دست شاه خشك شد و بسارة نرسيد و دوباره بابراهيم عليه السّلام گفت:
- براستى كه خداى تو غيرتمند است، و خودت هم غيرتمند هستى از خداى خود بخواه كه دست مرا بمن باز گرداند، و راستى اگر اين كار را كرد من ديگر چنين كارى انجام نخواهم داد.
ابراهيم عليه السّلام فرمود: من اين خواهش را از او ميكنم ولى مشروط باينكه اگر دوباره اين كار را كردى از من نخواهى كه اين دعا را بكنم!- شاه گفت: آرى بهمين شرط.
ابراهيم گفت: خدايا اگر او راست ميگويد دستش را باو بازگردان، دستش بازگشت.