ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢١٩ - داستان ولادت و تربيت ابراهيم - ع
او را در بر گرفت و بسينه چسباند و شيرش داد و برگشت، آزر از او حال فرزند را پرسيد زن گفت: او را در زير خاك پنهان كردم و برگشتم.
از آن پس آن زن ببهانه كارى از خانه بيرون ميرفت و خود را بابراهيم ميرساند و او را بسينه مىچسبانيد و شيرش ميداد و بخانه باز ميگشت، و چون ابراهيم براه افتاد مادرش مانند هميشه بنزد او آمد و بهمان ترتيب با او رفتار كرد و اين بار هنگامى كه خواست باز گردد ابراهيم برخاسته دامنش را گرفت.
مادرش گفت: چه ميخواهى و چرا چنين ميكنى؟
ابراهيم گفت: مرا با خود ببر.
مادرش گفت: بايد در اين باره از پدرت اجازه بگيرم.
امام عليه السّلام فرمود: مادر ابراهيم بنزد آزر آمد و او را از داستان ابراهيم مطلع ساخت آزر گفت:
او را بياور و سر راه بنشان تا چون برادرانش آمدند با آنها بنزد من بيايد كه كسى او را نشناسد برادران ابراهيم كارشان اين بود كه بت ميساختند و ببازار برده ميفروختند، مادر ابراهيم (مطابق دستور آزر) او را بياورد و سر راه نشانيد و برادران كه بر او گذر كردند بهمراه آنان بخانه آزر آمد و چون چشم پدر بدو افتاد محبتى از او در دلش جايگير شد و مدتى بر اين منوال گذشت تا همچنان كه روزى برادران بت ميساختند ابراهيم تيشه را بدست گرفت و بتى (زيبا) ساخت كه مانندش را تا بآن روز نديده بودند، آزر بمادر ابراهيم گفت: من اميد آن دارم كه ببركت اين پسر خيرى بما برسد، ولى ناگهان ديدند ابراهيم تيشه را بدست گرفت و بتى را كه ساخته بود بشكست، پدرش از اين كار بسختى ناراحت شد و بدو گفت: چه كردى؟
ابراهيم عليه السّلام گفت: مگر اين بت را براى چه ميخواستيد؟