ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢١٨ - داستان ولادت و تربيت ابراهيم - ع
جاى دادند كه مردان را دسترسى بدانها نبود، و خود آزر با همسرش درآويخت و او بابراهيم آبستن شد آزر كه گمانش رفته بود كه آن مولود از خود او باشد بنزد قابلههاى آن زمان فرستاد و آنها در كار خود چنان ماهر بودند كه هر چه در رحم زن بود ميفهميدند، آنها مادر ابراهيم را بررسى كردند و خداى عز و جل آن بچه را كه در رحم بود به پشت چسبانيد و گفتند: ما چيزى در شكم او مشاهده نميكنيم.
و در علمى كه آزر (در باره اين نوزاد) تحصيل كرده بود اين مطلب هم بود كه اين نوزاد بآتش خواهد افتاد ولى دنبالش را كه خداى تعالى او را از آتش نجات خواهد داد ندانسته بود.
و چون مادر ابراهيم آن كودك را بزاد آزر خواست او را بنزد نمرود ببرد تا ويرا بقتل رساند، زنش باو گفت: اين كودك را پيش نمرود نبر تا او را بكشد بگذار تا من او را بغارى ببرم و در آنجا بنهم تا مرگش در رسد و تو بدست خود فرزندت را نكشته باشى! آزر اين سخن را پذيرفت و بدو گفت: پس زود او را بدان جا ببر.
مادر ابراهيم آن كودك را بغارى برد و در آنجا شيرش داد، و بر در آن غار سنگى نهاد و بخانهاش باز گشت، و خداى عز و جل روزى ابراهيم را در سر انگشت ابهامش جارى فرمود و ابراهيم آن را ميمكيد و شير از آن ميجوشيد، و رشد او در يك روز مطابق رشد يك هفته بچههاى ديگر بود، و در يك هفته باندازه يكماه ديگران بزرگ ميشد، و در يكماه اندازه يك سال ديگران رشد ميكرد.
مدتى بر اين منوال گذشت تا اينكه مادرش بآزر گفت: خوبست بمن اجازه دهى بسراغ اين بچه بروم؟ گفت: برو.
مادر ابراهيم بسراغ فرزندش آمد و مشاهده كرد كه ابراهيم عليه السّلام دو چشمش مانند دو چراغ ميدرخشد