ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٦٥ - داستان قوم لوط ع
بام دود كرد، و چون مردم دود را ديدند بسمت درب خانه لوط روى آوردند، زن لوط از بام بزير آمده بدانها گفت:
هم اكنون در پيش لوط مردمى هستند كه من تاكنون زيباتر از آنها نديدهام.
آن مردم بدر خانه ريختند و خواستند وارد خانه شوند، لوط كه آنها را ديد بسوى آنها برخاست و گفت: اى مردم از خدا بترسيد و مرا در مورد مهمانانم رسوا و شرمسار نكنيد آيا در ميان شما مرد خردمندى نيست؟ و ادامه داده گفت: اينها دختران منند كه براى شما پاكيزهترند، و باين گفتار آنها را براه حلال دعوت كرد، ولى آنان در پاسخش گفتند:
تو خود ميدانى كه ما را بدختران تو حقى نيست و خود ميدانى كه ما چه ميخواهيم.
لوط گفت: كاش من در برابر شما نيروئى داشتم يا به تكيهگاهى قوى پناه مىبردم.
جبرئيل گفت: كاش ميدانست هم اكنون چه نيروئى دارد.
آنها فزونى گرفتند و بالاخره وارد منزل گشتند، جبرئيل فرياد زد: اى لوط بگذار تا درآيند و چون وارد خانه شدند جبرئيل با انگشت خويش بدانها اشاره كرد بينائى از آنها رفت و كور شدند. و اين است معناى اين آيه: «ديدههاشان را كور كرديم» (سوره قمر آيه ٣٧) در اين هنگام جبرئيل فرياد زد: «اى لوط ما فرستادگان پروردگار توايم و اينها هرگز بتو دست نيابند و تو پاسى از شب با خاندانت راهسپر شو» (سوره هود آيه ٨١) و بدنبال آن جبرئيل بدو گفت: ما براى نابود كردن اينها آمدهايم، لوط گفت: اى جبرئيل شتاب كن. جبرئيل گفت: «موعد آنها بامداد است آيا بامداد نزديك نيست».
و بدين ترتيب جبرئيل باو دستور داد تا خود و عائلهاش جز همسرش را بيرون برد.
فرمود: آنگاه جبرئيل آن شهر را با دو بال خود از هفتمين طبقه زمين بركند و باندازهاى بالا برد