ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٦٤ - داستان قوم لوط ع
سپس رفتند، و ابو محمد حسن عسكرى (براى اين جمله توضيحى در آخر حديث بيايد) گفته است:
براى اين گفتار ابراهيم منظورى سراغ نداريم جز آنكه ميخواست آنها را از مرگ برهاند، و زنده بودنشان را خواستار بود، و همين است معناى گفتار خداى عز و جل (در حكايت از ابراهيم): «با ما در باره قوم لوط مجادله ميكرد» (سوره هود آيه ٧٤) فرشتگان از آنجا بنزد لوط آمدند و او در مزرعه خود در نزديكى شهر بود همان طور كه عمامه بر سر داشتند بر آن جناب سلام كردند، لوط كه آنها را در آن وضع و هيئت نيكو و عمامهها و جامههاى سفيد ديد آنها را بمنزل خويش دعوت كرد و آنها پذيرفتند، پس لوط جلو افتاد و آنها بدنبالش براه افتادند، در بين راه لوط از اينكه آنها را بمنزل تعارف كرده پشيمان گشت و با خود گفت: چه كارى كردم، اينان را بنزد قوم خود كه آنها را بخوبى مىشناسم مىبرم از اين رو بدانها رو كرده گفت: براستى كه شما بنزد بدترين خلق خدا ميرويد!- و جبرئيل (پيش از آن گفته بود) ما در باره عذاب اين مردم شتاب نمىكنيم تا لوط سه بار ببدى آنها شهادت دهد-.
در اين موقع جبرئيل گفت: اين يك بار.
سپس لوط براه افتاد و لختى راه رفت و دوباره بدانها رو كرده گفت: براستى كه شما نزد بدترين خلق خدا آمدهايد.
جبرئيل گفت: اين دو بار.
لوط براه افتاد و همين كه بدروازه شهر رسيد (براى بار سوم) رو بدانها كرده گفت: براستى كه شما بنزد بدترين خلق خدا آمدهايد.
جبرئيل گفت: اين هم سه بار.
پس از آن لوط وارد شهر شد و آنها نيز پشت سرش وارد شدند، زن لوط كه آنها را با آن وضع و هيبت زيبا مشاهده كرد بالاى بام خانه رفت و جيغ كشيد: مردم صداى او را نشنيدند، از اين رو بالاى