ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٢٦ - داستان هجرت ابراهيم - ع
شاه كه چنان مرد غيرتمند و آن معجزه را در مورد دست خود مشاهده كرد ابراهيم عليه السّلام در نظرش مرد بزرگى آمد و هيبت او در دلش افتاد و او را گرامى داشته از او واهمه كرد و بدو گفت:
- تو در امانى از اينكه من متعرض اين زن شوم و يا دست بچيزى از آنچه همراه تو است دراز كنم اكنون بهر كجا كه خواهى برو ولى مرا بتو حاجتى است! ابراهيم عليه السّلام فرمود:
- چه حاجتى دارى؟
- دوست دارم بمن اجازه دهى كنيز زيباى خردمندى از قبطيان كه در نزد من است بخدمت اين زن بگمارم.
ابراهيم اجازه داد و شاه آن كنيزك را كه همان هاجر مادر اسماعيل (ع) بود بسارة بخشيد. ابراهيم هر چه داشت برداشته و براه افتاد، پادشاه نيز براى احترام ابراهيم (ع) و هيبتى كه از او پيدا كرده بود پشت سر ابراهيم پياده براه افتاد (تا چند قدمى او را بدرقه كند).
خداى تبارك و تعالى بابراهيم (ع) وحى كرد كه به ايست و پيش روى پادشاه جبارى كه تسلط دارد راه مرو و او را جلو انداز و خود پشت سرش راه برو و او را بزرگ شمار و محترم بدار زيرا او تسلط و قدرت دارد، و بناچار بايد در روى زمين يك فرمانروائى باشد چه نيكوكار و چه بدكردار. ابراهيم (ع) بدستور خداى تعالى ايستاد و بپادشاه گفت: تو پيش برو زيرا خداى من هم اكنون بمن وحى فرمود: كه تو را بزرگ و محترم شمارم و تو را پيش انداخته و بخاطر بزرگداشت تو خودم پشت سرت راه بروم. شاه (با تعجب) گفت:
- راستى بتو چنين وحى كرده؟
ابراهيم (ع) فرمود: آرى.
شاه گفت: من گواهى دهم كه خداى تو براستى مهربانى است بزرگوار و بردبار و تو مرا مايل