ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٠٩ - مصاحبه حمران با امام باقر - ع
براى ما بيان مىفرمودى كه اين امر (حكومت حقه) چه وقت خواهد بود تا بدان شاد و خورسند شويم؟
حضرت در پاسخش فرمود: اى حمران تو دوستان و برادران و آشنايانى دارى (شرح اين كلام حضرت در آخر حديث بيايد).
(اى حمران) در زمانهاى قديم مرد دانشمندى بود و اين مرد پسرى داشت كه بدانش پدر شوق و رغبتى نداشت و از معلومات او چيزى نمىپرسيد (تا آن را فراگيرد) ولى در عوض همسايهاى داشت كه بنزد آن مرد عالم مىآمد و از او مىپرسيد و علوم او را فرا ميگرفت.
و هنگامى كه وقت مرگ اين مرد عالم فرا رسيد پسر خود را طلبيد و باو گفت: پسر جانم تو از فرا گرفتن دانش من كنارهگيرى مىكردى و چندان رغبتى بدان نداشتى و اين رو چيزى از من نمىپرسيدى ولى من همسايهاى دارم كه او بنزد من مىآمد و از من مىپرسيد و دانش مرا فرا ميگرفت و آنها را ضبط ميكرد، پس هر گاه تو بچيزى نيازمند شدى بنزد او برو، و همسايه مزبور را بپسرش معرفى كرد.
آن مرد عالم از دنيا رفت و پسرش بجا ماند، تا اينكه پادشاه آن زمان خوابى ديد (و براى كشف آن خواب) سراغ آن مرد عالم را گرفت، بدو گفتند: از دنيا رفته است، پرسيد آيا پسرى بجاى گذارده؟
گفتند: آرى يك پسر دارد، پادشاه گفت: او را پيش من آريد.
كسى را بنزد او فرستادند كه بنزد پادشاه بيايد، آن پسر با خود گفت: بخدا من نميدانم پادشاه براى چه مرا خواسته و چيزى هم بلد نيستم، و اگر از من چيزى بپرسد حتما رسوا خواهم شد! در اين وقت بياد سفارش پدرش افتاد (كه بدو گفته بود هر گاه نيازمند بچيزى از علم من شدى بنزد همسايه برو) از اين رو بنزد آن همسايهاى كه علوم پدرش را فرا گرفته بود رفته باو گفت:
پادشاه مرا خواسته و من نميدانم براى چه مرا خواسته است، و همانا پدرم بمن دستور داده كه هر گاه محتاج بچيزى شدم بنزد تو بيايم، آن مرد گفت: ولى من ميدانم براى چه تو را خواسته و اگر