ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٥٢ - واقعه جنگ احد
جنگ احد مردم از دور رسول خدا (ص) پراكنده شده و گريختند حضرت رو بدانها كرده فرمود:
منم محمد، منم رسول خدا، من كشته نشده و نمردهام، در اين حال فلان و فلان باو رو كرده با هم گفتند: در اين حال هم كه ما فرار كرده (و شكست خوردهايم) ما را مسخره ميكند، و كسى كه با آن حضرت ثابت قدم ماند على (ع) و ابو دجانه و سماك بن خرشة رحمه اللَّه بود، پيغمبر (ص) ابو دجانة را خواست و فرمود: اى ابا دجانة برگرد كه من بيعت خود را از تو برداشتم، و اما على پس من از اويم و او از من است ابو دجانة (كه اين سخن را از آن حضرت شنيد) پيش روى پيغمبر (ص) نشست و گريست آنگاه گفت:
نه بخدا: و دوباره سرش را بسوى آسمان بلند كرده گفت: نه بخدا! من خود را از بيعتى كه با تو كردهام آزاد نميدانم، من با تو بيعت كردهام پس بسوى چه كسى بروم اى رسول خدا: بسوى همسرى كه ميميرد؟ يا فرزندى كه مرگ بسراغش آيد؟ يا خانهاى كه ويران گردد؟ يا مالى كه فانى گردد، و عمرى كه بسر آيد؟
پيغمبر (ص) كه سخنانش را شنيد دلش بحال او سوخت (و اجازهاش داد) و ابو دجانة همچنان جنگيد تا وقتى كه زخمهاى وارده او را از پا انداخت، و در برابر او در سمت ديگر ميدان، على عليه السّلام جنگ ميكرد و چون ابو دجانة از پا افتاد على عليه السّلام او را برداشت و بنزد پيغمبر (ص) آورد و در كنار آن حضرت گذارد، ابو دجانة برسول خدا (ص) عرضكرد: اى رسول خدا آيا به بيعت خويش وفا كردم؟
فرمود: آرى و با سخنان خود دلگرمش ساخت.
در اين وقت بود كه دشمنان از سمت راست به پيغمبر حمله ميكردند و على عليه السّلام آنها را بعقب ميراند دوباره از سمت چپ يورش ميبردند و على بازشان ميگرداند و پيوسته كارش اين بود تا اينكه شمشيرش سه تيكه شد پس آن شمشير را بنزد رسول خدا (ص) آورده جلوى آن حضرت انداخت و عرضكرد: اين شمشير