ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٥٣ - واقعه جنگ احد
من تيكه تيكه شده، در آن روز بود كه پيغمبر (ص) ذو الفقار را باو عطا فرمود.
چون رسول خدا (ص) بساقهاى پاى على عليه السّلام نگريست و ديد كه از بس جنگ كرده ساقهايش ميلرزد سرش را بسوى آسمان بلند كرده و در حالى كه ميگريست عرضكرد:
پروردگارا بمن وعده فرمودى كه دين خود را پيروز گردانى و اگر خواسته باشى (از اين كار) درنمانى! در اين وقت على عليه السّلام بنزد پيغمبر (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا هياهوى زيادى بگوشم ميرسد و من مىشنوم كه كسى ميگويد: اى حيزوم پيش رو، و من هر كه را خواستم (با شمشير) بزنم (ميديدم) پيش از آنكه شمشيرم بدو اصابت كند مردهاش بزمين مىافتاد! حضرت فرمود: اين جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل است كه با فرشتگان (بيارى) آمدهاند.
در اين هنگام جبرئيل (ع) پيش آمده و در كنار رسول خدا (ص) ايستاد و گفت: اى محمد براستى كه اين فداكارى بىنظير على (ع) مواسات (با تو) است؟ پيغمبر (ص) فرمود: همانا على از من است و من از اويم، جبرئيل گفت: من هم از شما دو تن هستم، و بدين ترتيب دشمنان پراكنده و گريزان شدند و رسول خدا (ص) بعلى (ع) فرمود: يا على با شمشير خود آنها را تعقيب كن تا بدانها برسى و اگر ديدى بر شتران سوار گشته و اسبان را يدك ميكشند آنها آهنگ مكه را دارند و اگر ديدى بر اسبان سوار شده و شتران را يدك ميكشند آنها آهنگ مدينه (و ويران كردن شهر مدينه) را دارند، على (ع) بتعقيب آنها آمد و ديد بر شتران سوار شدهاند، و ابو سفيان بعلى (ع) رو كرده گفت: اى على ديگر چه ميخواهى اين مائيم كه بسوى مكه ميرويم ديگر بنزد صاحب خود برگرد، جبرئيل (ع) لشكر مشركين را تعقيب كرد و هر گاه صداى سم اسبش را مىشنيدند تند ميكردند و جبرئيل نيز هم چنان آنها را دنبال ميكرد،