ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٢٧ - داستان هجرت ابراهيم - ع
بدين خود كردى. در اين هنگام پادشاه با آن حضرت خداحافظى كرد و ابراهيم براه افتاد تا ببالاهاى شام آمد و لوط را در پائينهاى شام بجاى گذارد.
چون مدتى گذشت و ابراهيم (ع) اولادى پيدا نكرد بسارة فرمود: خوبست هاجر را بمن بفروشى شايد خداوند از او فرزندى روزى من گرداند كه يادگار ما باشد! سارة قبول كرد و هاجر را بابراهيم (ع) فروخت، و ابراهيم با هاجر درآميخت و اسماعيل (ع) بدنيا آمد.
توضيح- مجلسى (ره) و ديگران در جمله
«و انه تزوج سارة ابنة لاحج»
گفتهاند ظاهر آنست كه مقصود «ابنة ابنة لاحج» يعنى دختر دختر لاحج است و اطلاق دختر بر دختر در كلام عرب شايع است و از اين رو اشتباهى در روايت رخ نداده و مقصود از سارة همسر ابراهيم (ع) غير از سارة مادر آن حضرت بوده است، و سارة همسر آن حضرت خواهر لوط (ع) و دختر خاله ابراهيم بوده است.
٥٦١- يونس بن ظبيان گويد: بامام صادق (ع) گفتم: آيا اين دو مرد را از (آزار) اين مرد ديگر جلوگيرى نمىفرمائى؟
امام (ع) فرمود: مقصودت از آن مرد و اين دو مرد كيست؟
گفتم: آيا حجر بن زائدة و عامر بن جذاعة را از (آزار) مفضل بن عمر (هر سه از اصحاب آن حضرت بودهاند) جلوگيرى نمىفرمائى؟
فرمود: اى يونس من از آنها خواستم كه دست از او بدارند ولى آنها اين كار را نكردند، پس از آن آنها را دعوت كردم و از آنها خواستم و بدانها نوشتم و اين كار را بعنوان حاجتى از آنها تقاضا كردم ولى باز هم دست برنداشتند، خدا آن دو را نيامرزد، براستى كه بخدا سوگند «كثير عزة» (شاعر) در دوستى خود از اين دو نفر كه ادعاى دوستى مرا ميكنند راستگوتر بوده در آنجا كه گويد: