ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٥٨ - داستان صلح حديبيه
عروة گفت: نه بلات و عزّى سوگند كه من نمىتوانم نظر بدهم كه مانند توئى را (در شخصيت و شرافت) از انجام منظورى كه براى آن بدينجا آمدهاى بازگردانند ولى قوم تو قريش خداوند و خويشاوندى را (كه با تو دارند) بياد تو آورده و از تو خواستارند كه بدون اجازه آنها بسرزمينشان در نيائى و (بدين وسيله) پيوند خويشى خود را با آنها قطع نكنى و دشمن را بر آنها چيره و دلير نسازى! (و با اين سخنان خواست تا بلكه رسول خدا (ص) را از ورود بمكه منصرف كند ولى) رسول خدا (ص) فرمود: من كارى جز آنكه بمكه وارد شوم نخواهم كرد.
عروة بن مسعود در وقت گفتگو با رسول خدا (ص) دست بريش رسول خدا ميزد، مغيرة بن شعبة (كه باصطلاح مسلمان شده بود) بالاى سر رسول خدا (ص) ايستاده بود- بروى دست او زد.
عروة گفت: اى محمد اين كيست؟
فرمود: اين برادرزادهات مغيرة است.
عروة (رو بمغيرة كرده) گفت: اى خيانت پيشه بخدا من بمكه نيامدهام جز براى شستن كار خيانت آميز تو.
بالجمله عروة بنزد قريش بازگشت و به أبى سفيان و يارانش گفت: نه بخدا سوگند من صلاح نميدانم مانند محمدى را از آمدن بمكه و انجام آن منظورى كه دارد بازگرداند.
قريش اين بار سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزّى را بنزد رسول خدا (ص) فرستادند حضرت دستور داد شتران قربانى را در جلوى روى آنها وادارند، آن دو بنزد رسول خدا (ص) آمده گفتند: بچه منظور بدينجا آمدهاى؟