ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٥٩ - داستان صلح حديبيه
فرمود آمدهام تا طواف كعبه كنم و ميان صفا و مروه را سعى كنم و شتران را قربانى كنم و گوشت آنها را براى شما واگذارم.
آن دو گفتند: همانا قوم تو، تو را بخداوند و پيوند خويشى سوگند ميدهند كه بدون اجازه آنها وارد بلاد و سرزمين آنها نشوى تا در نتيجه خويشاوندى خود را با آنها قطع كنى و دشمن را بر ايشان دلير و چيره سازى! رسول خدا (ص) سخن آنها را نيز نپذيرفت و تصميم خود را بورود بمكه بآنها نيز ابلاغ فرمود.
پس از اين جريان رسول خدا خواست عمر را (بعنوان نمايندگى از طرف خود) بسوى قريش بفرستد عمر (در مقام عذرخواهى برآمده) گفت: اى رسول خدا فاميل من اندك است، و وضع من هم در ميان آنها چنان است كه خود ميدانى (يعنى شخصيتى در ميان قريش ندارم) ولى من تو را بعثمان بن عفان راهنمائى ميكنم (و او را براى انجام اين مأموريت صلاح ميدانم).
رسول خدا (ص) بنزد عثمان فرستاد و باو فرمود: بسوى قوم خود از كسانى كه ايمان آوردهاند برو و بآنها مژده فتح مكه را كه پروردگار بمن وعده كرده بده.
عثمان براه افتاد و در راه به أبان بن سعيد برخورد، و ابان او را احترام كرده از زين خود بعقب نشست و عثمان را جلوى خود سوار كرده بمكه آورد و او پيغام رسول خدا (ص) را رسانيد، سهيل (كه هنوز ميان مسلمانان بود) در آنجا ماند (يعنى مسلمانان او را بگرو عثمان نگهداشتند) و عثمان نيز در ميان لشكر مشركين گرفتار شد، در اين موقع رسول خدا (ص) (براى فتح مكه) با مسلمانان بيعت كرد، و بجاى بيعت عثمان كه حاضر نبود يك دست خود را بدست ديگرش زد، مسلمانان گفتند: خوشا بحال عثمان كه اكنون طواف خانه را انجام داده و سعى ميان صفا و مروه را هم كرده و از احرام بيرون آمده، حضرت فرمود: او