ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٥٧ - داستان صلح حديبيه
باش كه تو عربى بيابانى هستى (و از اوضاع و احوال اطلاع ندارى).
حليس گفت: بخدا سوگند يا بايد محمد را براى آمدن مكه آزاد بگذارى و يا اينكه من احابيش را از همكارى با قريش بكنارى ميبرم.
ابو سفيان گفت: خموش باش تا ما از محمد پيمانى بگيريم.
قريش پس از اين جريان عروة بن مسعود را (كه رئيس قبيله ثقيف بود و در طائف سكونت داشتند) بنزد آن حضرت فرستادند.
عروة در آن وقت براى مذاكره در باره كسانى كه مغيرة كشته بود بنزد قريش آمده بود، و جريان كشتن آنها بدين ترتيب بود كه مغيرة آنها را كه براى تجارت رفته بودند در راه كشت و اموالشان را برداشته بنزد رسول خدا (ص) (در مدينه) برد، و آن حضرت آن اموال را نپذيرفته فرمود: اينها روى نيرنگ و خيانت بدست آمده و ما را بدان نيازى نيست (چون مغيرة آنها را شراب خورانيده و در حال مستى كشته بود تا اموالشان را برگيرد).
آنها (يعنى كسانى كه در جلو لشكر اسلام بودند و ضمنا مستحفظ شتران قربانى بودند) كسى را بنزد رسول خدا (ص) فرستادند و گفتند: اى رسول خدا اينك عروة بن مسعود بنمايندگى از طرف قريش بنزد شما مىآيد و او كسى است كه بشتران قربانى احترام ميگذارد، حضرت فرمود: آنها را در برابرش واداريد، و آنها چنان كردند.
عروة بنزد رسول خدا (ص) آمده گفت: اى محمد براى چه و بچه منظورى بمكه آمدهاى؟
فرمود: آمدهام تا طواف خانه كعبه كنم و ميان صفا و مروه سعى نمايم و اين شتران را قربانى كرده گوشت آنها را براى شما واگذارم.