ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٧١ - احتجاج امام صادق - ع - بر عمريها
بودند همگى اجتماع كرده گفتند: رفيق ما را همتائى نبوده و ما جز جعفر بن محمد كسى را بجاى او نكشيم و جز او كسى رفيق ما را نكشته است، و امام صادق (ع) در آن وقت بطرف محله قباء رفته بود، من بديدار آن حضرت رفته و تصميم آن گروه را باطلاع او رساندم، حضرت فرمود: آنها را واگذار، همين كه آن حضرت بازگشت و آن گروه او را ديدار كردند بسويش هجوم برده گفتند: اين رفيق ما را هيچ كس جز تو نكشته، و ما أحدى را جز تو بجاى او نخواهيم كشت؟
فرمود: گروهى را از ميان خود انتخاب كنيد كه با من سخن گويند، پس جمعى از آنها جدا شده حضرت دست آنها را گرفت و آنها را بمسجد (پيغمبر (ص) درآورد، پس (طولى نكشيد كه) آنها بيرون آمدند و ميگفتند: ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد بزرگ ما است، و معاذ اللَّه كه كسى مانند او چنين كارى بكند و نه بچنين كارى دستور ميدهد، برگرديد.
سماعة گويد: من بهمراه آن حضرت رفتم و بدو عرضكردم: قربانت چه زود خشم آنها مبدل بخشنودى شد؟ فرمود: آرى من آنها را خواندم و گفتم: خاموش باشيد و گر نه آن صحيفه (و نامه) را بيرون مىآورم، من عرضكردم: قربانت مگر آن صحيفه چيست؟ فرمود: مادر خطاب كنيز زبير بن عبد المطلب بود، پس نفيل (مردى از اهل طائف) بر او دست يافت و او را آبستن كرد، زبير بدنبال او فرستاد و او بطائف گريخت، زبير بدنبال او بطائف رفت، قبيله ثقيف (كه در طائف ساكن بودند) زبير را بديدند و بدو گفتند: اى ابا عبد اللَّه اينجا چه ميكنى؟ گفت: نفيل شما كنيزك مرا فريفته و بدو دست يافته، نفيل كه از جريان مطلع شد بشام گريخت، زبير نيز در يك سفر تجارتى بشام رفت، و در سر راه خود بپادشاه دومة (قلعهاى بوده در ما بين مدينه و شام) درآمد، پادشاه بدو گفت: اى ابا عبد اللَّه من از تو خواهشى دارم، زبير گفت: خواهشت چيست؟ گفت: تو فرزند يكى از فاميل خود را گرفتهاى و من ميل دارم آن را باو برگردانى (چنين برميآيد كه نفيل بپادشاه دومة شكايت كرده بوده كه زبير فرزند