ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٦٢ - داستان قوم لوط ع
٢٠٧- ٢٢٣).
٥٠٤- فضل ابى العباس گويد: امام صادق عليه السّلام گفتار خداى عز و جل: «... و آنان كه پيش شما آمدهاند و سينه ايشان از پيكار با شما يا پيكار با قومشان تنگ شده ...» (سوره نساء آيه ٩٠) فرمود: اين آيه در باره بنى مدلج نازل گشت زيرا آنها بنزد رسول خدا (ص) آمده گفتند: اى رسول خدا ما دلتنگيم (و بر ما ناگوار است) از اينكه گواهى دهيم تو رسول خدائى، و ما نه با تو همراه هستيم و بسود تو ميجنگيم، و نه با قوم خود بر عليه تو وارد جنگ ميشويم.
راوى گويد: من عرضكردم: رسول خدا (ص) با چنين پيشنهادى نسبت بآنها چه عملى انجام داد؟
حضرت فرمود: با آنها وعده گذارد تا پس از اينكه از كار عرب فراغت يابد بهمان حال باشند و سپس آنها را باسلام دعوت كند اگر پذيرفتند كه هيچ و گر نه با آنها جنگ كند.
[داستان قوم لوط ع]
٥٠٥- ابو يزيد حمار از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: خداى تعالى چهار فرشته براى هلاكت قوم لوط فرستاد: جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل، كروبيل عليهم السّلام، آنها كه همگى عمامه بر سر داشتند سر راه خود بابراهيم عليه السّلام برخوردند و بر او سلام كردند، ابراهيم ايشان را نشناخت ولى شكل و هيئت خوبى در آنها مشاهده كرد، از اين رو گفت: براى خدمتكارى و پذيرائى آنها جز خودم ديگرى را نشايد، و او مردى مهمان دوست و مهماننواز بود، پس براى ايشان گوساله چاقى را بريان كرد و چون پخت آن را نزديك آنها آورده پيش رويشان نهاد ولى وقتى ديد كه دست آنها بدان دراز نمىشود ناشناسشان شمرد و ترسى از آنها در دلش جايگير شد.
جبرئيل كه چنين ديد عمامه از سر و چهره خود برداشت و ابراهيم او را شناخت و بدو فرمود: تو