انقلاب مشروطيت ايران - براون، ادوارد؛ مترجم مهري قزويني - الصفحة ١٩٧
كرده و در نخستين آتش قريب دوازده تن از ايشان را به قتل رسانيدند. درست پيش از اين شليك گروهى، يكى از قزاقها چرخى زده و با اسب خود در جلوى انجمن آذربايجان مانور داده چندين گلوله شليك كرد.
تا اينزمان مليّون از تيراندازى اجتناب كرده بودند. در واقع تنها يكصد تن از ايشان مسلح بودند و براى هرقبضه تفنگ هم فقط پنجاه فشنگ داشتند. امّا آنها از همين موجودى به نحوى مطلوب استفاده كرده و موفق شدند سه قبضه از شش قبضه توپى را كه براى بمباران مجلس مستقر كرده بودند، از كار بازدارند. تلاش دليرانهاى نيز توسط انجمن مظفرى و انجمن آذربايجان براى تصرف ساير توپها به عمل آمد. امّا تهاجم آنها توسط نيروى قزاق دفع گرديد. توپى كه بيشترين خسارت را وارد ساخت، توپى بود كه در قسمت شمال در خيابان دروازه شميران كار گذاشته بودند. بااينوجود، بهرغم گلولههايى كه بر سر مدافعان مىباريد، مدت هفت يا هشت ساعت مقاومت ادامه يافت تا آنكه سرانجام بهارستان و مسجد سپهسالار، دو مكانى كه تقريبا در دو سال گذشته مركز آمال ملت و كانون روحيه نوينى بود كه در ملّتى به ظاهر مرده دميده و حياتى تازه به ايشان بخشيده بود، به ويرانه تبديل شدند و مدافعانشان يا به قتل رسيدند، يا به اسارت رفتند و يا گريختند. شمار تلفات طرفين معلوم نيست. از رهبران مردم، تقىزاده، معاضد السلطنه و حدود سى يا چهل تن ديگر موفق شدند خود را به سفارت انگليس برسانند، كه البته به سفارت دستور داده شده بود فراريانى را پناه دهد كه جانشان در معرض خطر است. آن هشت تن مليّون مورد درخواست شاه كه در مدرسه سپهسالار پناه گرفته بودند، به خانه امين الدوله گريختند. امّا اين خائن فىالفور خبر ورود ايشان را تلفنى به قرارگاه قزاقها اطلاع داد و بلافاصله سربازانى براى دستگيرى آنان اعزام شدند. يكى از آنها، حاجى ميرزا ابراهيم، طى مقاومت در برابر تلاش سربازان براى برهنه ساختنش، كشته شد و ديگران به اسارت به اردوگاه باغشاه برده شدند. روز بعد، ميرزا جهانگير خان و ملك المتكلمين را در آنجا خفه كردند. شاهزاده ظهير السلطان، پسر عم شاه، هم براى اعدام به خارج از باغشاه برده شد. امّا گفته مىشود كه در آخرين لحظه، به يمن اينكه مادرش خواهر مظفر الدين شاه مرحوم بود و نيز از آنروى كه تهديد به انتهار كرد، از مرگ نجات يافت. وى پس از بازجويى سرانجام آزاد شد و رخصت يافت به اروپا برود[١]. از چهار تن بازمانده، سيد محمد رضا مساوات توانست بگريزد و پس از سرگردانى در گيلان و مازندران و تحمل
[١] - وى ٢٠ نوامبر ١٩٠٨، در كمبريج با من ديدار كرد.